تبليغاتX
.NeptuNe.
.FaR BeYonD tHe PlanEt EarTh.
قصه ما و هورمونهاست...که بهش میگیم عواطف!
بهش میگیم تزلزل...احساساتی گری...سنگدلی یا هرچی...
موضوع اینه که اون لحظه هورمونه بخواد چه بلایی سرت بیاره...
اگه بهت بی حسی رو القا کرده باشه ممکنه تا مرز تموم کردن بری...
که یا یه عمر حسرت میکشی یا یه عمر به خودت میگی: هوم در کل بد نشد....
موضوع اینه که چقدر خودت رو بسپری دست هورمونهات...
سخت بودنش که سخته...کیه که دلش واسه گروپ گروپ دل خودش تنگ نشه...
من الانم، زده تو کار درک متقابل..این که چقدر بفهمی طرف رو...طرف چقدر بفهمدت...
از لحاظ آماری هم بخوای حساب کنی....تعداد آدمهای هم فاز و هم فهم کمترن تا آدمهای جذاب..
خب آخه جذابیته هم کم کوفتی نیس...کیه که از خیر جذابیت بگذره...
گیرم بگذره! مگه هورمونه میذاره؟ یه لیبل عشق میزنه  تو سرت،تموم!
بهترین کار اینه یه مدت بشینی سر جات...فقط نیگاه کنی...هی هورمونه بزنه بالا...عقله بزنه بالا...
 بی این که به خودت داشتن و نداشتن حسی رو تلقین کنی....
بی هیچ خاطره پرستی و عادت و زهر ماری...قشنگ بشینی سرجات...بذاری باشه...جا بیفته....

+  88/09/06 12 PM   .شایا.  | 

و من از اون دسته از آدمها بودم(هستم؟!) که تا همین دو ماه پیش فکر میکردم منظور از فحش عمه٬
همون:"قربون عمه ات بری و عمه ات به قربونت".....میباشد...
+  88/09/05 9 PM   .شایا.  | 

+  88/09/05 9 PM   .شایا.  | 

د آخه لامصب انگور از شیلی وارد میکنی؟!!!
+  88/09/05 8 PM   .شایا.  | 

مثه سگ از گربه میترسم!
+  88/09/05 8 PM   .شایا.  | 

از داستان زندگی مون میشه کمدی ساخت...
اگه یه کم از خودمون بیایم بیرون خوشحالتر بازی کنیم...
+  88/09/05 8 PM   .شایا.  | 

 ایی چینگ میگه: تو اونی که بودی ، نیستی!
+  88/09/05 12 PM   .شایا.  | 

گاهی موسم قاطی میکنه..
زودتر از دستم حرکت میکنه...
از این صفحه میپره اون صفحه...
مثه وقتی نامه مینویسم...
نامه مینوشتم...
+  88/09/05 12 PM   .شایا.  | 

وقتی سیری، بهترین غذای دنیام به چشمت نمیآد...
وقتی خیلی سیری،بهترین غذای دنیا حالت رو بهم میزنه...
همیشه یه خورده..جا بذار...
واسه وقتی بهترین غذای دنیا میخواد بیاد....
+  88/09/05 12 PM   .شایا.  | 

آقای محترم که دستت رو جوری میکنی تو دماغت که در نمیآد!!
مردم دوس دختر ویاری دارن! بالا میآره رو پیرهن تازه خریده شون!
+  88/09/04 5 PM   .شایا.  | 

ـمگه  دکتر فلانی هستن هنوز؟
+بله استاد! هنوز نفس میکشن!
+  88/09/04 5 PM   .شایا.  | 

من کاملا موافقم وقتی دوستت تنهاست ...پا شی واسش ولنتاین بگیری...
ولی واقعت نمیفهمم دقیقا چرا sms عاشقانه باید واسش بفرستی که مثلا بهش حال بدی؟!
+  88/09/04 5 PM   .شایا.  | 

سر کلاسیم..استاد داره درس میده....یکی از پشت در داره با موبایل رد میشه...
استاد مکث میکنه...رهگذر میگه:آره دختره ی....
تموم موجودات زنده کلاس شروع میکنن به حرف زدن و سر و صدا کردن که صدای طرف شنیده نشه...
پ.ن:گاهی جوادها هم با کلاس میشوند...
+  88/09/04 5 PM   .شایا.  | 

باور کن گاهی فکر میکنم٬ هنوز جای دوست و دشمن رو نمیدونی....
+  88/09/04 1 PM   .شایا.  | 

خیلی دلم میخواد بدونم اون بنی آدمزی که تو ابتدایی٬ به نادر (یعنی کمیاب) گفتن و گدازه ی آتشفشان سرودنم٬میخندیدن ...الان کجان؟دارن چیکار میکنن؟! یاد گرفتن یا هنوز دارن میخندن؟
+  88/09/04 1 PM   .شایا.  | 

آیا میدانید اگر اس- هول ها نبودند کثافتهای زندگی را نمیتوانستیم به آنها حواله کنیم که راحت شویم؟
پس بیایید اگر مودب نمیشویم قدردان و منصف بمانیم!
+  88/09/04 1 PM   .شایا.  | 

دقیقا هر پسری راجع به هر موضوعی با هر دختری حرف میزنه٬
شروع میکنه به توضیح واضحات دادن...چیه که تو پس زمینه ی فکری مردسالارانه اش فکر میکنه
اون زنه و نمیدونه ! زنه و نمیفهمه! زنه و بای دیفالت از من کمتر میدونه!
که اگه باهاش بخواد بجنگه یه جای بیربطی میزنه بیرون...چون نمیدونه تا کجا به دونستن و شعور و هوش طرفش (که یک زنه!) حساب کنه...و طرف مونث یا باید تحمل کنه یا به روی خودش نیاره
یا تو پر طرف بزنه!
+  88/09/04 12 PM   .شایا.  | 

اگه مردم هاگم کن..
آخه مرده جماعت بیشتر از هرچیزی به هاگ احتیاج داره...
آخه مرده جماعت دهنش بسته اس واسه این که بگه:منو هاگ کن!
+  88/09/04 12 PM   .شایا.  | 

یعنی به عمرت ندیدی بنز سوار و بی ام و ایی دو در نشین ٬اندازه سمندی جماعت فخر بفروشن!
+  88/09/04 12 PM   .شایا.  | 

بلندگو میگه:بله این دختر خانوم ما چنان از مادربزرگ خودش مواظبت کرد که ظرف یک ماه نشده یک خواستگار خوووووب....

+  88/09/04 12 PM   .شایا.  | 

بوق میزنه یه کم برو عقب...
یاد تموم اذیتها و نیشخندهای امثالش میافتم...
با بی تفاوتی شونه بالا میندازم که بلد نیستم دنده عقب برم...
جون میکنه تا راه بگیره...آخرش میره...
ته دلم ؟خنک که نه... ولی یه جوری میشه...

+  88/09/03 7 PM   .شایا.  | 

۵ تا چاقو گرفته دستش...میگه بخر!
نترسم و به روی خودم نیارم چیکار کنم؟
+  88/09/03 7 PM   .شایا.  | 

هنوز هم هستن کسانی که فکر میکنن علامت تعجب زیاد که ته جمله بذارن٬با نمک میشن.. 
+  88/09/03 1 PM   .شایا.  | 

من همش فکر میکردم منظور کیوسک از "عشوه نیا ای بچه..."  ...٬فرزاد حسنیه!
بعد دیدم نه! احسان علیخانیه!:دی...الان به روشنگری شدگی رسیدم!
+  88/09/03 12 PM   .شایا.  | 

 بهش میگیم:ای ول راننده!! یه پا شوماخری واسه خودت!
بابا میگه:چطور؟ چرا شوماخر؟ اون که یه نظریه پرداز نظریه فلان بود...!!!

+  88/09/03 12 PM   .شایا.  | 

هم ژن خوش اخلاقی صبحگاهی رو دارم هم ژن سگ خلقیش رو...
بسته به پاسخ ضربه ی وارده ٬پالس مثبت و منفی ام تغییر میکنه...
+  88/09/03 12 PM   .شایا.  | 

اخبار داره زندگی یکی از فوتبالیستهای بزرگ منچستر رو نشون میده که پسر بزرگش داره گریه میکنه..
نه واسه مردن متوفی...واسه اذیتهایی که موقع بد مستی میکرده..
بعد تصویر فید میشه رو مجری اخبار که داره لبخند میزنه...لبخند هم نیست!خوشحاله!
از این خوشحالیها که: ببینین! اینها چه بدبختن ٬دیدین پسرشون چه طوری داره گریه میکنه!
+  88/09/03 12 PM   .شایا.  | 

لینک وارده از ازدواج با روبات میگه...
این واسه آدمهای بهشت پسنده...
واسه کسایی که همیشه میخوان درک شن٬حمایت شن٬...یه موسیقی یکنواخت٬یه تم روون میخوان
نه واسه خل و چل هایی که ته هر بحث یه ذوق تازه کشف میکنن٬ته هر بی حسی یهو رفرش میشن...
+  88/09/03 12 PM   .شایا.  | 

یه چند روز اضطرابی زندگی کردم...دیدم چقدر سخته مثه تو بودن...
الان خود فراخمم...خوشم!و گاهی ناخوشم میکنن..
موضوع اینه خودم دیگه مایه ناخوشی خودم نیستم...
دست خدا درد نکنه واسه آفریدن عناصر مربوطه ی حواله دادن...
+  88/09/03 12 PM   .شایا.  | 

سکوت یه پاسخ مفعولانه است در مقام فاعل...
بله حواسم هست!منفعلانه نه مفعولانه!
+  88/09/03 12 PM   .شایا.  |