بهم گفتین :وبلاگ جالبی داری ..مخصوصآ مطالب آن...کاش حداقل میگفتین "خزعبلات" آن که با فوتو بلاگم اشتباه نگیرم....
مطلب طولانی بود...دیدم نه من حوصله نوشتن دارم نه شما حوصله خوندن....
+
85/05/30 11 PM  .شایا.
|
اون هایی رو که لینک میکنم ...معروف میشن...به بازیکن سازی عادت کردم....
پ.ن:ستاره ای نمیبینم!
+
85/05/30 9 PM  .شایا.
|
+
85/05/29 10 PM  .شایا.
|
خدایا شکرت که زلزله آمد..مرسی که خونواده ام را از دست دادم...خواهر کوچولوم سه سالش بود...ممنونم که خونه خراب شدیم..متشکرم که فلج شدم و یه دستم قطع شد...سپاسگذارم که کور شدم...شکرت که عقلم رو از دست دادم!
+
85/05/29 10 PM  .شایا.
|
با بهتر پذیرفتن خودت , بهتر رو برای خودت بپذیر!
+
85/05/29 10 PM  .شایا.
|
french kiss اکی که در قاب نگاه تلخ خانوم محجبه نقش میبندد...و نگاه های معترض و "به تو چه گوی" آن دو....من بیطرف میمانم...گویا دیرم است....
+
85/05/29 9 PM  .شایا.
|
+
85/05/29 9 PM  .شایا.
|
تو بودی زنگ زدی؟
نه!..........تو بودی زنگ زدی؟
نه!......تو نبودی زنگ زدی؟
نه!...
بمیری پس!خب زنگ بزن!
+
85/05/29 9 PM  .شایا.
|
+
85/05/29 9 PM  .شایا.
|
اگر Hermes و Oracle وصلت میمونی مینمودند...ثمره ی عشق پاکشان جز "Neptune" نبود...نپتونی از جنس سرگردانی که از آینده ی خود هیچ نمیدانست....گفتم سرگردان! نه سردرگم!
+
85/05/28 10 PM  .شایا.
|
دیوار زبان وقتی کشیده میشود که دو نفر به یک زبان حرف میزنند..آن وقت دیگر مطلقا نمیتوانند "حرف" همدیگر را بفهمند و فاتحه ی دوستیشان خوانده میشود!
رومن گاری
+
85/05/28 1 PM  .شایا.
|
سرانجام جسد آن جانور را سوزانندند..زیرا قادر نبودند تشخیص دهند که آیا حیوانی حرام زاده است و باید به رودخانه انداخته شود...یا انسانی حرام زاده است و باید به خاک سپرده شود!مارکز
+
85/05/28 1 PM  .شایا.
|
استاد از پیچاندن میگوید و همکلاسان ذکور خنده های هیستیریک سر میدهند...دخترکان لب میگزند...چاره ی کار نه این است! باید مادرانه سر فرد مورد نظر را در آغوش بگیرند و بگویند:اوه لنی جان!! طفلک نازم..من هیچ وقت تو رو نمیگذارم برم...هیچوقت...این تویی که اول منو ترک میکنی...نترس!نترس و نرو!
+
85/05/28 1 PM  .شایا.
|
blogger is a bragger who writes about
baggers,buggers,sluggers,floggers,pluggers,tuggers,... ,as a logger.
+
85/05/28 1 AM  .شایا.
|
i really miss,i acutely lost, i said my pain,but somthin never changed, i missed a part of my heart,ma soul...i've just wearin a mask ,yeah im not cryin over u,,,who knows..WHO CARES....its a big truth,,much bigger than my ability.so stronger than my kidy life..well, stop shake ,stop hate,,so,what happend to me?,,,mayb it seems that im so confused but the reality .. refered to my damned sense ....owk,ok,ok di ok,ok bi ok, i should b logical with foolin smile,huh,smilin and say: life goes on!seize the days!carpe diem,,try hard to b honest,but don wanna b!!!
+
85/05/28 1 AM  .شایا.
|
قتل های زنجیره ای عشقی...>>?؟ فلانی لجن است چون او را به لجن کشیده اند...که او را به لجن کشید؟ آن که.."که" را به لجن کشید!Who took the cookie from the cookie jar?
+
85/05/27 11 PM  .شایا.
|
+
85/05/27 2 PM  .شایا.
|
+
85/05/27 2 PM  .شایا.
|
بخوان..بخوان..بخوان به نام پروردگارت كه تو را از مدار بسته آفريد..
بخوان..بخوان و در همه حال مساله كن ! و تمرين به پا دار! باشد كه مورد پاس پروردگار قرار گيري...
+
85/05/27 2 PM  .شایا.
|
میگم عاشق كتاب هاي طنز جيبي ام...برايم "جوک هاي پارسي" و "سوتي" ميآورد! واي كه تفاهم ميبلعد مرا!
خاك مقدس از براي خاك مال سراغ نداري؟روغن نهنگ لعنتي بلاگم را نجس كرد!
پ.ن:شخصی هم مینویسیم!
+
85/05/27 2 PM  .شایا.
|
گوشه ای از ذهنم پنهان است...وقتي ديگر به هيچ كس نميتوانم اعتماد كنم..به فكر او پناه ميبرم...به فكر غير قابل اعتمادترين!!
+
85/05/27 1 PM  .شایا.
|
افكار و حرف هاي چرندم را با /در بلاگم تخلیه ميكنم...
پس عواطف چرندم را؟.. دل خجسته اي داري تو!!!...عا طفه اي نمانده!
+
85/05/26 0 AM  .شایا.
|
آخي چقدر آروم شدي....در سكوتم تلاشي نميبينم که اصلاح كنم:"ساكت"!!.. نه "آرام"!
+
85/05/26 0 AM  .شایا.
|
مادر:دخترم مردها دو دسته ان:
1 آن دسته كه دوستشان ميداري و ميروند.!
2 آن دسته كه دوستشان نميداري و نميروند.!
دختر: مادر مقدس واسه همين بود كه شما هيچ وقت ازدواج نكردين؟؟
+
85/05/26 0 AM  .شایا.
|
اگر خدایی داشته باشم ... از آن خداها نیست که هنگام غلیان احساسات متناقضم برایم آغوشی بگشاید!
+
85/05/25 1 AM  .شایا.
|
از مردن احساسم ناراحت نیستم.... فقط بهش عادت نکردم!
+
85/05/24 2 AM  .شایا.
|
خلآ
چه بر سرم آمده؟كتاب هاي نصفه ..فيلم هاي نیمه..آهنگ هايي كه ديگر شادم نميكنند .. رقص و شيطنت فرو خفته...تقاص كدامين گناه ناكرده را پس ميدهم؟من/؟؟از كجا به كجا رسيده ام؟كه خودم اينچنين به خود رو دست ميزنم؟مهر طلبي سابقم هم مجابم نميكند كه محبوبيتم را حفظ كنم...دیگر دلم برای خودم هم تنگ نميشود..!!..نه خنديدن به جويندگان عشق نه به فكر رفتن براي اين و آن ...نه پيچيدن نه پيچاندن..ديگر جنگ هم روح سابق بر اين لطيفم را آزار نميدهد...زندگي مجازي ام واقعي تر از دنياي خارج نتم شده...add ميكنم..ignore میشوم...up ميكنم...invisi ميشوم...تا كي نميدانم؟
و در اين ميانه آدم هاي بي حوصله تر از خودت تو را به حوصله فرا ميخوانند...آدم هاي بيهدف تر از خودت كه برايت هدفمند ميشوند...به من نگوييد ورزش كن..عشق بورز ..دوست بدار..خدا را ياد كن..درس را بچسب....از اين خستگي رهايم كنيد... اگر میتونید!!! ترجيحا بدون برچسب هايي چون ناشكر...بي توجه.. خودخواه...تنبل...واقعت گريز...آري!! نه بلايي سرم آمده.. نه شكست عشقي خورده ام... نه نامردي ديده ام ...دست و پايم را هم دارم!! از من نخواهيد براي مشاوره با شما تماس بگيرم...از من نخواهید جور دیگر ببینم(جوری که هیچوقت نمیدانید چه جور است)!
ديونگي ام را حمل بر افسردگي نكنيد!سكوتم را سكون نخوانيد!.جای F1 روی مانیتورتان را که بلدید؟
پ.ن۱:حشوترین تعارف ممکن:take care!
پ.ن۲:نه! خودکشی که نه...اما بدم نمیآد مثهClementine تو فیلمEternal Sunshine of The Spotless Mind یه سری به مراکز احساس کشی بزنم!(گیر نده !میدونم فراموش سازی بود!)
پ.ن۳:امروز به عینه دیدم که شاید اسم داستان من در مقابل مشکلات دیگرون "هیچ" باشه...اما هنوز توی یاس غیر فلسفی ام غوطه ورم...
پی پ.ن۱:منظور نظرم از F۱همان Sosمیباشد!
+
85/05/20 7 PM  .شایا.
|
فضولي خوبه!خيلي خوب!! اما وقتي كه حالت هوار هوار پيدا ميكنه و در يك فضولي دسته جمعي شركت داري..اونقدرها هم جذاب و هيجان انگيز به نظر نميرسه...شايد اگه فقط خودت به تنهايي ميخوندي و كسي نميفهميد جالب بود ...حالا تنهاي تنها هم نه!اما اين كه 10000 نفر در اين فضولي شريك باشن ديگه....در كل حركت وقيحي است اين چاپ نامه هاي در گذشتگان...به خصوص اگه همراه با شآن نزول و شرح و بسط باشه...اين وسط پرورش تخيل خوانندگان چي ميشه؟اين كه كجا كي واسه كي واسه چي اينو نوشته!حالا ميخواد نامه هاي جبران خليل جبران به ماري عزيز دل باشه...يا دست نوشته هاي فروغ به پرويز جان(نچندان جان) شاپور...گويي خيل عظيم رويت كنندگان مشتاق مراسمات هاي!عروسي و پارتي بچه معروف ها شعبه اي هم از براي
روشنفكران فرهيخته و كتابخوان باز كرده...
+
85/05/19 11 PM  .شایا.
|
كمد را كه جمع ميكردم...عروسك نازنين بچگي ام را ديدم:نگاهش كردم..در آغوش كشيدمش..گفتم:زشت! و دوباره در كمد را به رويش بستم!به يادم آمد كه حميد مصدق ميگفت:گويي همه ما عروسك هاي كوكي تقدير بوده ايم ...و ديدم خدا را كه در كمدش را باز ميكند...مرا ميبيند...به آغوش ميگشد و ميگويد:زشت!و دوباره در كمد را به رويم ميبندد!
+
85/05/19 11 PM  .شایا.
|
وقتي كه بي علت بودن را "افت" دانستي و برايم ثابت كردي كه دلتنگي را هم "دليل" لازم است....
دلتنگ شدنم "افت"شديدي كرد!
+
85/05/19 11 PM  .شایا.
|
ميداني چرا عدالت حكم فرما نيست؟چون نشانه ي آن را به غلط انتخاب كرده اند.. ترازو را به عدالت چه دخلي؟...عدالت را به ترازو چه ربطي؟...آنچه در ترازو هست جزء عدالت است... آن كه سنگينتر است بايد بالاتر باشد... رهاتر و دست نیافتنی تر....
+
85/05/19 11 PM  .شایا.
|
در روابط يك طرفه ام(دختر و پسر ندارد!) هميشه آن بالا بودم ...اين بار خواسته يا ناخواسته خود را پايين
آوردم...آخر داستان بيتعادلي است میدانم!...اما من سنگينترم!!
+
85/05/19 11 PM  .شایا.
|
تمام مدتي كه پسرك يقه راج كاپوري با اون دوست يال اسبي آنفولانزايي اش دست از سر خوشمزه بازي و چشم چروني بر نمی داشتند.. به اين ميانديشيدم كه عوض كردن مسير نه چاره ي راه است...بسي ياد كردم جد بزرگوارم را كه در كرمان با سيخ چشم در ميآورد و از سر ستون ميساخت...عجيب هوس كردم كه با جسدهاشان "سطري"
بسازم....
+
85/05/19 11 PM  .شایا.
|
هوار زد: مامان خودمه! عربده کشان گفت:این زن منه!.. داد زد:قبل از این که زن تو باشه خواهر منه!...... فریاد کشید: قبل از این که خواهر تو باشه دختر منه!
آروم گفت:من مال کسی نیستم!
+
85/05/19 12 PM  .شایا.
|
دنیا کوچیکه..اونقدر کوچیک که دوستت قبل از این که دوست تو باشه ...دوست دوست توئه! دنیا عجیبه..اونقدر عجیب که دوستت قبل از این که دوست "حال"تو باشه...دوست "گذشته" ی خودشه!دنیا بیرحمه..اونقدر بیرحم که دوستت قبل از این که دوست "حقیقت" تو باشه... دوست "پیشفرض"خودشه! دنیا نفهمه..اونقدر نفهم که دوستت قبل از این که دوست تو باشه..دوست دشمن خودشه! دنیا قشنگه..اونقدر قشنگ که دوستت قبل از این که تو رو بپیچونه..خودش میپیچه! دنیا جدیده..اونقدر جدید که دوست مجازی ات واقعی تر از دوست واقعی ات درکت میکنه!
+
85/05/19 12 PM  .شایا.
|
من..روی کره ی سال نما...در ربع اول...بالا میروم...۸۵ درجه..صعود نزدیک است! ناگهان..سقوط که نه...لغزشی کوچک..چشم که میگشایم..عقربه سال ۸۳ را نشان میدهد... باز هم..باز هم..و باز هم...تکرار میشوم... بالاتر را میخواهی؟از صفر شروع کن! پیش به سوی سال صفر... تو میگی سال صفر از صفر کلوین خنکتره؟
+
85/05/19 12 PM  .شایا.
|
نه تو حال منو درک کردی ...نه من شرایط تو رو... الحق که جفتمون "نه فهمیم"!
+
85/05/19 11 AM  .شایا.
|
محافظه کارم اما از همه ی اونهایی که این بر چسب رو بهم میزنن صادقترم!
شیطونم اما از همه ی اونهایی که فرشته مآبن صافترم!
بی کله...سمج و تنبلم اما ادعایی ندارم!
بیشتر از اون که دوست داشته شدن رو بخوام ...دوست داشتن رو میخوام!آره خودخواهم!
ایراد زیاد دارم ...اما ایرادهام نیست که منو زمین زده...این...این...
بگذریم...قراره قدر خودمو بدونم! قراره بزرگ بشم...قراره عوض بشم...قراره عوضی بشم!
+
85/05/16 4 AM  .شایا.
|
"اشتهاي ديگران براي موفقيتم... مهلتي واسه آرزوهاي خودم نميذاره..."
---از وقتي به اين نتيجه رسيدم...ديگه نتونستم به خاطر اشتهاي ديگرون موفقيت آفريني كنم...نتيجه اش شده هميني كه داري ميبيني...
كسي گرسنه اش نيست؟ميخوام موفقيت بپزم!
+
85/05/16 0 AM  .شایا.
|
همه هستن ...با چراغ های روشن....همه منتظرن اون یکیpm بده...آخه اگه بخواد خودش pmمیده!این وسط هیشکی به این فکر نمیکنه که این تفاهم فکری جزء acountسوزی...سوزش های دیگه ای رو هم ممکنه در پی داشته باشه...آخه اگه خودش بخواد....
+
85/05/15 10 PM  .شایا.
|
بلاخره صد سال تنهایی تمام شد!!! پ.ن:ترجیح میدادم تاریخ تمدن عمو ویل رو میخوندم...این طوری اطلاعات موثق تری از برای خودنمایی بدست میآوردم! پی پ.ن:خوندمش نه واسه این که دو سال قبل از تولدم نوبل گرفته بود...خوندمش نه واسه این که جار بزنم:آره منم خوندمش!....خوندمش واسه این که به خودم ثابت کنم :میتونم یه کتاب ۵۶۰ صفحه ای مزخرف رو تا آخر بخونم...حالا میخواد مدار باشه یا صد سال...
+
85/05/12 9 PM  .شایا.
|
دستهایم را مثله ماتراتزی سیاه مشق زده ام..حیف که غیرت زیدانم گل نمیکند که با سر به خودم شاخ بزنم که :
بس است! چندی است که ویولون نوازی به سبک جیلاردینوی فقید هم روحم را شاد نمیکند!همچنان بوفون وار در uveمیمانم...حتی اگر سه بار کارت زرد گرفته باشم ...حتی اگر با سر به سری Bسقوطم داده باشند!باشد خاله توتی را با آن روسری پرچمی اش نماد وطن پرستی بدان...و از میان همه ی اصوات ..سوت آن تماشاگر نما را بشنو که "به خیال خودش" بازی را تمام کرده......اما بدان که این وسط گتوزو ها میمانند که به تماشاچیان اظهار فضل کنند!!(به سبکی که خودت میدانی....)
پ.ن:من ظوری! ندارم...در حد یه جوابیه است!
+
85/05/11 11 AM  .شایا.
|
من سکوت خویش را گم کرده ام!لاجرم در این هیاهو گم شدم..من که خود افسانه میپرداختم عاقبت مردم شدم!...
+
85/05/10 7 PM  .شایا.
|
ميگم نازي ناز كن....ميرود كه نازش را...نميفهمد دلم گرفته!
+
85/05/10 11 AM  .شایا.
|
:واسه کسی که برات ارزش داره همه ی انرژی ات رو بذار..وگرنه اون انرژی رو میخوای چی کار؟
تصحیح و پوزش:واسه کسی که برات ارزش داره ...اونقدری که برات ارزش داره انرژی بذار!
پی پی نوشت:" فکر میکنم نظر دیگران راجع به نظری از حرف من با نظر دیگران راجع به حرف من فرق داشته باشه"... نقال این قول هم انتقاد سازنده ای داشتند که نمیدانیم بپذیریم یا نه(نوع کران یا اصلا بود و نبود آن)...از طرفی هویت گوینده اصلی این جمله محرز نشده!حال که همه چیز در هاله ای از ابهام به سر میبرد...اصالت شنوندگی را حفظ کنیم یا خود را به هاله ای از ابهام بسپاریم؟
+
85/05/09 11 PM  .شایا.
|
خداحافظ همین حالا!
+
85/05/09 10 PM  .شایا.
|
توضیح واضحات میدهد...گوش مفت گیر آورده یا مرا خنگ میبیند؟ شاید هم برای خودش مرور میکند!
+
85/05/09 5 PM  .شایا.
|
تو واقعی هستی...من بهتر از واقعیت!
+
85/05/09 3 PM  .شایا.
|
اونقدر که از حافظ و گل سرخ و مهتاب بدم میآد.. سوسکی رو که امشب کشتم منفور نبود..از خوش باشی و اوهوم حالم بهم میخوره... دو تا سوسکه بالدار سهمیه امروزم بود..سومیش اگه تو نباشی.. همون شاخک طلایی اس که صبح تو آینه دیدم! یاد" سوسک طلایی " ادگار میافتم ... حیف وقتی بابا آلن پو دستم میداد یواشکی برادبری میخوندم وگرنه میفهمیدم داستان معماییه یا جنایی.... اما داری میبینی هنوز که هنوزه غرق تخیلم! علمی و غیر علمی اش رو دیگه نمیدونم...
+
85/05/09 0 AM  .شایا.
|
امروز تصميم قاطع گرفتم كه تنها باشم...و از آغاز اين روز ميمون 3 پيشنهاد دوستي داشته ام ...
و اين راز را تو بدان :كه اگر تصميمم را عوض كنم¸ دريغ از يك نفر!
يحتمل به محض تصميم به تارك دنيا شدن¸ سواران سپيد گله گله از راه برسند!
+
85/05/06 12 PM  .شایا.
|
میشه غرور و شکست و بعد گفت:جنگیدم!میشه صبر کرد و گفت:فراموش کردم!میشه خیلی کارها کرد...اصلآ میشه جای آدم ها رو با هم عوض کرد!اما آخرش این خودتی که میدونی هیچی عوض نشده! بهترین مربی های دنیا هم سر یار تعویضی گیج و ویج میزنند!
+
85/05/03 11 PM  .شایا.
|
NETFREINDميتونه به لينك بازي و SEND 2ALLها ختم به خير بشه...
يا ميشه با realگرفتن ازش يه friend ساخت...
از من ميشنوي اين كار رو نكن!" real رو نگير"! كار به عواقب و خطرات احتماليش ندارم...
حرفم اينه: يه"غريب آشنا" رو از دست نده. بذار بعضي آدم ها تو زندگيت IMAGINE بمونن!
+
85/05/02 12 PM  .شایا.
|
به خيالم در سياهچاله ات گم شده بودم...سياركي بيش نبودي..سياركي "بي جاذبه"!
به خيالت قمروار به دورت ميگردم...به خيالم قمرها" خواستني تر"ند!
به خيالمان سياره شده اي..سر قمرهايت كل ميزنيم!
دور از هم.. درمدار خود ميچرخيم..نميدانيم :ذرات ريز هاله ي عظيم كيوان دريك مداريم!
+
85/05/01 0 AM  .شایا.
|