تبليغاتX
.NeptuNe.
.FaR BeYonD tHe PlanEt EarTh.
دانشگاه بوی رنگ گرفته....هرچی بو میکشم بوی رنگ نمیگیرم..
نمیدونم میخوام و نمی تونم یا نمیخوام و ...
+  85/06/19 12 PM   .شایا.  | 

+  85/06/19 12 PM   .شایا.  | 

خداحافظی هایم طولانی است ..نه چون تو را دوست دارم...چون خداحافظی را دوست نمیدارم!
دلم نمیخواهدش...
بمان و بجنگ اما نرو...بمان و بمیر اما نرو...بمان و بمان اما نرو!
پ.ن:شاید خداحافظی قبلی واسه دیدن "گفته ها"' بود( که نبود!)
اما این دفعه شعر رو با ولوم 40 هوار زدم(max!)میدونی extreme dynamic sound systemچیه؟ یه چیزیه تو مایه های این که با هد فون هم که باشی باز سرت غر بزنن که صداش زیاده....صدام بدجوری رفته روexdss...

 

+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

راست ترین حرف هایم را با سکته و تکرار میگویم...دروغش ندان!
درست مثه وقتهایی که جدی ترین حرف هایم را به شوخی میگویم!

 

+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

خنگ و خلاق؟نگو که بهم ربطی ندارن...نگو که متضاد نیستن...از این بیشتر که :جفتشون خ دارن!
به جز اون دسته از آدم ها که:آدم ها رو طبق بندی میکنند...دو جور آدم داریم:
۱خنگ خلاق:acceptor معادل خنگ و موفق...گیرنده ی خلاقیت شما...
۲خلاق خنگ:donorمعادل خلاق ناموفق....دهنده ی خلاقیت به شما...

+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

بچه تر که بودم کتاب ها رو  که میذاشتم روی هم, دستم به ذره بین رو ی کمد گندهه میرسید..بعدش میرفتم که آتیش روشن کنم...امروز که  کتاب ها رو, روی هم گذاشتم ...دستم به سقف رسید ,اما حیف به سقف ذره بینی آویزون نبود که دوباره برم آتیش به پا کنم...

+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

قرارمان این بود که:از زندگی لذت ببر...از درد و غم و شادی از خوشی لذت ببر...و من بسی دلم تنگ است...در میانه ی دلتنگی ام تمام تلاشم را میکنم که لذتم را ببرم....و برای آن که به تو نشان دهم این تلاش را.... میگویمت:دلتنگی ام خوش خیم است!
و تو میگویی :لذت, همان دلتنگی است...دلتنگی هم لذت دارد!
و من دیگر برایت ثابت نمیکنم که:مرض مرض است!!!!چه خوش خیم چه بدخیم...مرض, درد دارد!!

 

+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

برایم عادی میکنند...عادی میشوند ..خیلی از آدم ها ,خیلی از موضو ع ها..اما این چند عشقی بازی 
برایم عادی نمیشود که نمیشود...یا عادی سازیتان دچار اخلال شده یا من دست از جهالتم
بر نمیدارم...عشق را نهی کنید...نفی کنید اما به آتش نکشید.!...
مراد از آتش در اینجا لجن میباشد!

+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

گلا گفت:بلاخره داری مثه سال اول دانشگاه قهقهه میزنی...
لحنش خیلی مهربانانه بود...دلم نیومد بگم به خاطر ماسک جدیدمه...دادم از سرب ساختنش...با قهقهه های طبیعی...صدای دالبی ...میمیک عالی...سنگین و برداشته نشدنی...

 

+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

هییییییییییس !خجالت نمیکشین؟یعنی چه؟ساکت!!!..آهای کلاس سوم ,آخر صف...بی ادب!
خب بچه های عزیز همون طور که میدونید امروز, روز دانش آموزه و ما قصد داریم به مناسبت این روز بزرگ براتون جشنی...

+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

بعد از مردنم هیچی عوض نمیشه...نه استاد بهتر نمره میده, نه تو بیشتر درس میخونی....
بعد از مرگم کاردستی هامو تو موزه نمیذارن...اثر انگشتم رو تمبر نمیکنن...
بعد از مردنم فقط حرف میزنن...میگن:بچه ای بود که بزرگ نشد...بزرگی بود که بچه موند...نابغه ای بود که کشف نشد...خنگولی بود که پرورش نیافت....فکوری بود که شیطنت نکرد...شیطونی بود که فکر نکرد...
جالب اینه که حتی اتاقم هم به درد کارشناسان محترم نمیخوره...آخه زیادی درهمه...سوا صدتومن گرونتره ها...

+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

ببخشید میتونم شماره تونو داشته باشم؟....
نظری ندارم!
من که نظرتونو نخواستم!

+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

به خانه گفتم که با دوست میروم ..به دوست گفتم با دانشگاه و به دانشگاه گفتم با خانه...
همه دروغگوی پیچاننده خواندند مرا...و کسی نپرسید چرا؟

 

+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

 گوشه ی ابرویم ریخته...عصبی است..
موهای سرش میریزد....عصبانی است...
نمیبینیم آن ها را که یال و کوپالشان ریخته... نه عصبی اند و  نه عصبانی...

+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

این همه داد وقال از برای شبیه سازی از برای!!چیست؟
ما خودمان بدون هیچ تکنولوژی پیشرفته ای به این فن آوری صلح آمیز دست یافته اییم...
توی همین دانشگاه خودمان:۳ تا شکیرا ...۴ تا رادان و ۵ تا جیم کری آن هم از نوع مهندسش تحویل جامعه داده ایم!
+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

وقتی که فردی یا شی ای را بی علت دوست داری ,برایت مشکل ساز خواهد شد...
علت را بیاب و بعد دوست بدار....حتی اگر مضحک ترین علت دنیا باشد!

+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

میگم:آره اینجا رو اشتباه کردم...تقصیر خودم بود....(مثلا درد دل!)
میگین:آره تقصیر خودته...حرف گوش نمیدی...ما که از اول گفتیم...
اونوقته که دلم میخواد زمین دهن باز کنه...شما ها برید توش ,بعد در چاه رو بذارم برم....

 

+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

سرم پایینه نه این که سر به زیر باشم نه!حوصله ی دیدن بالا رو ندارم...تو فکر جسدی ام که دیروز دیدم....طفلی اگه میدونس یه روزی اسمش میشه "جسد"! عمرا اگه میمرد....
چشمم به یه کلاغ مرده می افته که افتاده جلوی پام...میگن کلاغ ها بعد صد سال میمیرن...انگار صدمین سال این مفلوک, عدل امروز بوده...جلوی یه ماشین میپرم...مسیرشو عوض میکنه...انگار صدمین سال من هنوز نرسیده!....از صبح هر چی تعارف شنیدم به الهی من بمیرم و مرگ من گفتن ها,ختم میشه....میدونم حرفهام قاطی پاتیه, اما همش توی ذهنمه ...دلت نخواد معجون غریبیه این مرگ!

+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

آن شرلی یه اسفندیه تمام عیاره...احمق بازی هاش عصبی ام میکنه...شاید همه ی آدم ها وقتی کسی رو میبینن که مثه خودشون داره حماقت میکنه عصبی میشن...
عصبی یا عصبانی...حس خوشایندی نیست...از این که آخر داستان, آن میره سراغ گیلبرت مفلوک خوشم نمیاد...
واقعا دوست ندارم که آدم ها انقدر بدبختی بکشن بعد بهم برسن ...حتی اگه تضمینی بشه واسه ابدی کردن علاقه شون!مسخره است و به همون اندازه که مسخره است واقعیه و به همون اندازه که واقعیه تلخه....به همون اندازه که تلخه دلچسبه!جون من پارادوکس رو حال کردین؟
+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

دیروز مثه میمون بهم خندیدیم...هفته پیش مثه سگ پاچه میگرفتیم...
پریروز مثه خر واسه بدبختی هامون عر زدیم....امروزم که مثه جغد فقط چرت میزنیم...
براستی که معنای حقیقی و تحقیقی و حقوقی این کلامیم:انسان ,حیوانی ناطق است!

 

+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

اگه من دوقلو بودم یعنی یه قل دیگه داشتم..به شرط بهم نچسبیدگی...مثه جولز و جولی میرفتیم دور دنیا منور میزدیم....
اگه من دوقلو بودم یعنی یه قل دیگه داشتم(تکرار برای عزیزانی که از این لحظه شنونده ی برنامه ی خودشون(ما) شده اند!)..به شرط سبیل نداشتگی, مثه دوپونط و دوپونت روی ماه قدم برمیداشتیم و به
همدیگه میگفتیم:والس رقصیدن با تو چه خوبه دوپون جان!
اگه من دوقلو بودم دیگه برام مهم نبود کسی دوستم داره یا نه..از دست هیشکی هم
شاکی نمیشدم...خب چون قلم رو داشتم دیگه!
اگه من دوقلو بودم براش صبح تا شب میخوندم:قل من, قل من, قل دیوونه ی من...بعدش با هم
بحث میکردیم  که:کدوممون هابیله و کدوممون قابیل...
اگه من دوقلو بودم ,انقدر سر تو رو نمیخوردم!

+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

فرزند دلبندش داشت از پله ها میافتاد...گفت:مواظب!...بی آن که خم شود دستش را دراز کرد...
غنچه ی نو شکفته اش افتاد...
نتیجه:آن که زحمت یک "باش" گفتن به خود نمیدهد ,خم هم نمیشود!

+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

میدونین زندگی همش واسه بزرگتر هاس..آدم هرچی بزرگتر میشه محدودیت هاش کمتر میشه...هرچی بچه تری محدودتری ,تازه کلی هم بهت میگن :خوش به حالت که آزادتری!
نمونه اش همین شامپو بچه! که مثلا مال بچه هاس اما همش آدم بزرگ ها ازش استفاده میکنن...
اما بچه های طفلی نمیتونن از شامپوی بزرگتر ها استفاده کنن...من اگه شیمیدان بودم, یه شامپو میساختم که مخصوص خود بچه ها باشه و اگه آدم بزرگی خواست ازش استفاده کنه یا کور شه یا کر شه یا کچل!

+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

بغضم غرورم شده...غرورم را نمیشکنم...و شما مدعیان صمیمیت و شناخت!! نمیدانید چطور شد که این چنین مغرور شدم!

+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

و این است رویای هر شب من:رویایی که  از کودکی برایم مانده...
وقتی که شب "قرمز" آهسته و پاورچین, لیوان آبی در دست, از کنارم رد میشود...آرام و خفه بگویم:آآآب..آب تشنمه....و او دلسوزانه بالای سرم بیاید و ناگهان لیوان آب را از دستش بقاپم و یک نفس قورت قورت سر بکشم... و او باز هم غافلگیر شود و شاکی که مگر تو خواب نبودی و مضطرب بگوید: آرامتر بخور!خفه میشی ..و من سرخوش از اجرای نقشه ی شوم کویر واقعا میخوابم...

+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

روی پیغام گیر برامون پیغام گذاشته:فداتون بشم!
برات میل زدم و کلی پاچه خواری ات رو کردم...
برام آف گذاشته و شدید تحویل گرفته...
برام اس ام اس زدی  و گفتی که دلت تنگ شده...
بدبین نیستم ولی دقیق که نگاه میکنم میبینم روابط الکتریکیمون  واقعا صمیمانه تر از روابط واقعی مونه...بیشتر از یه ساعت نمیتونیم همدیگه رو تحمل کنیم اما واسه هم میل های چند گیگ میسندیم...
انکار نکن !خودت هم خوب میدونی اوضاع به همین افتضاحیه که من میگم...حتی بدتر!

+  85/06/15 1 AM   .شایا.  | 

+  85/06/14 1 AM   .شایا.  | 

+  85/06/14 1 AM   .شایا.  | 

نمیدونستم!نمیدونستم که..
شایای منطقی تا این حد بی احساس و شایای با احساس تا این حد آزار دهنده است!
+  85/06/14 1 AM   .شایا.  | 

من یک انرژی خوارم....متاسفم !خودم اینو نمیخوام ...اما هستم!
اگه میخوای انرژی ات رو نبلعم منو دوست بدار تا بلکل بیخیالت بشم!
پ.ن:جذام  ندارم که اینجوری در میری....
پی پ.ن:کسی راه حلی نداره؟
توضیح:منظورم رو اگه نگرفتی توضیح بخواه!
+  85/06/14 1 AM   .شایا.  | 

دارم فکر میکنم که با یه بوس خر بشم بهتره یا بذارم یه خر منو ببوسه؟؟؟
من بغل رو ترجیح میدم...این طوری safe تره!
+  85/06/14 1 AM   .شایا.  | 

+  85/06/14 1 AM   .شایا.  | 

+  85/06/14 1 AM   .شایا.  | 

بگی نگی یه جورایی کتک خورم ملسه...
صبح در یه کف گرگی حواله ام کرد....ظهر صندلی پشت پا زد...شب تخت جا خالی داد....
+  85/06/14 1 AM   .شایا.  | 

من تو رو دوست دارم, تو اون رو دوست داری,اون منو دوست داره...حالم از همه مون بهم میخوره!
ربطی داره یا نه رو نمیدونم اما شدیدا یاد فیتو پلانکتون ها و زئو پلانکتونها افتادم!
+  85/06/14 1 AM   .شایا.  | 

دختر کوچولو جلوی آیینه وایساده بود که ناگهان فریاد زد:دندونام آبی شده!و حس کرد که از توی پاسیو هاله ای آبی رنگ  داره بهش لبخند میزنه!
پ.ن:سنش به داستان علمی تخیلی خوندن قد نمیداد!
پی پ.ن:هنوز قرصی نشده بود که بگم قرص هاش یادش رفته!(گوش شیطون کر ,هنوزم نشده)!!!
پی پی ن:شاید واقعا آبی شده بود به من و تو چه دخلی داره؟
+  85/06/14 0 AM   .شایا.  | 

مثه یه سوسک سفید فاضلاب شدم(از نوع پر دار و نایاب! )...پیاده گز میکنم...سواره میرم....
حتی وقتی که پرواز میکنم...فاضلاب از اون بالا, باز هم فاضلابه....من هم یه سوسکه پرداره سفید نایاب!
پ.ن:یادش بخیر دختر کوچولو قرار بود یه روزی فضانورد بشه!

+  85/06/14 0 AM   .شایا.  | 

+  85/06/13 1 PM   .شایا.  | 

آیا فروید (که از او  جز سطری از یک پاورقی نمیدانم!), در اندیشه هایش از سرکوب عواطف هم حرفی به میان آورده؟?
.....آن که احساسش را میخورد و دم نمیزد...این چنین به یکباره !!به روی همه احساس پرتاب میکند که:تو را دوست دارم...تو را دوست نمیدارم.....
میداند بد است آخر قباحت دارد! برای همین دارد چاکرای قلبش را میبندد که :
دیگر به روی کسی هر حرفی را نزند!

+  85/06/13 1 PM   .شایا.  | 

مادر!پدر! فداکاری بس است!بگذارید کمی نفس بکشم...بگذارید کمی مزخرف باشم...
بگذارید بتوانم گلایه کنم...اسارت عاطفی تان,فداکاری بی حصر تان مرا بیشتر میرنجاند...
میخواهم بد باشم!! بگذارید بتوانم!!

+  85/06/13 1 PM   .شایا.  | 

تو چت به همدیگه گیر میدیم...تو وبلاگ به خودمون...
واسه همینه که تو وبلاگ دوست داشتنی و فکور به نظر میرسیم!

+  85/06/13 1 PM   .شایا.  | 

کاش میشد تو زندگی واقعی هم statusبزنیم....چه حرفهایی که نمیزدیم....چه حرفهایی که نمیخوردیم!

+  85/06/13 1 PM   .شایا.  | 

دلم آرامش میخواد...پدر بزرگی با آغوش گرم...دست های مهربان با گونه هایی ته ریشدار و تیغ تیغی...
حیف که روح گستاخم مرا دور کرده از آن روح بزرگ....
...چه کنم که هر چه سر بچه ها غر میزنم برایم پدر بزرگی نمیآورند!!

 

+  85/06/13 1 PM   .شایا.  | 

تو! همان تویی که با ابروانی بس کمانی دود کاپیتان بلک را می پراکنی...میدانم با هر دیدی که میزنی چه ها که نمیگویی!
تو! همان تویی که مخاطبت گویی طرح سرامیک های کف کلاس است...نه آن که در برابرت ایستاده... میدانم با هر نگاهت چه استغفاری می گویی...
هر دو شباهتی عظیم و انکار ناپذیر دارید!!......هر دو من را نمیبینید!

+  85/06/13 1 PM   .شایا.  | 

از ۷ صبح تا ۷ شب در دانشگاه...با چه اعتماد به نفسی با این قیافه های چرک و چروک !
ولولوژی غروب پنجشنبه را پاس میکنیم...با نگاه هایمان تعجب میدهیم و حیرت میگیریم...
به آنها که از ورای فضا آمده اند و ما که از کنه زمین....

 

+  85/06/13 1 PM   .شایا.  | 

از دانشگاه و خودمان حالمان بهم میخورد...بیرون میرویم بلکه حالمان سر جایش برگردد...
همان آدم ها ,همان ما!! حالمان بدتر میشود...
میپریم جلوی الگانس سبز و سپید بلکه کمی بنز سواری بی حالیمان را به در کند.. 
اما وقتی دیدیم ارشاد شده ها را با بنز های مینی بوسی به ارشاد خونه میبرند...
مثه بچه ی آدم سر به زیر انداختیم و رفتیم به منزل!

+  85/06/13 1 PM   .شایا.  | 

عواطف خیابانی ام را به دانشگاه کشانده ام...ساعتی است که در حیاط پرسه میزنیم...زیر لب شعر
می خوانیم...توجهی  هم جلب نمینماییم...در پی توجهی هم نیستیم...به خیابان میرویم..ساعتی را هم آنجا بیتوجهی ریسیو میکنیم...تغییری نیست..آنجا هم ما هستیم و هم قدمان دانشگاه...
هم قدمانی که نه با هم قدم میزنیم ... نه برای هم!
دلتنگی بد دردی است,تکرار دردی گران تر...
دلمان به جای چشم غره رفتن به هم دانشگاهی های به خیابان آمده,متلک بچه دبیرستانی ها را
می خواهد!متلک هایی از جنس :از بین شما سه تا , چهارمی خوشگل تره!
+  85/06/13 1 PM   .شایا.  | 

مرا سرزنش نکنید...مورد عتاب قرارم ندهید...تقصیری نداشتم..نمیخواستم این طور بشود!
در پشت عینک آفتابم میگریم و زیر ماسک هوایم میخندم...
عواطفم را به خیابان آورده ام... این که دیگر ملامت ندارد...

+  85/06/13 1 PM   .شایا.  | 

دلم میخواد با قطار سفر کنم....نه به خاطر ریتم خلسه آورش نه...
دلم میخواد با قطار سفر کنم چون دلم میخواد با قطار سفر کنم!
دلم میخواد یواشکی برم کوپه ی آخر چشم هامو ببندم...دستها مو باز کنم(درست مثه تایتانیک!)
باد محکم بزنه تو صورتم و قبل از این که صدای سوت قطار بلند شه فریاد بزنم:
"حالا اون اسب بزرگ آهنی منتظره تا تمومی وجود من رو همراهش ببره"...
اصلا هم برام مهم نیست که بعدش ممکنه مآمور قطار بیاد منو به جرم دیوانگی دستگیر کنه یا اسپایدر منگ!۲!! فک کنه کمک میخوام, بپره نجاتم بده...
مهم اون فریاده کاشکی میفهمیدی!!

+  85/06/13 1 PM   .شایا.  | 

مشترک گرامی ! گودوی مورد نظر در دسترس نمیباشد...لطفا مجددآ تماس حاصل نفرمایید.
پ.ن:godo=god+o
پی پ.ن:مشترک گرامی امکان برقراری ارتباط مقدور نمیباشد,لطفآ اصرار نفرمایید!
+  85/06/12 6 PM   .شایا.  | 

میگم:بد شروع کردی..خشت اول کج نهادی...
میگم:خشت اول رو هر وقت از آب بگیری تازه است...
میگیم:ماهی اول رو تا ثریا صاف بنهم...

+  85/06/12 6 PM   .شایا.  | 

میگم:خب احمقه که نمیآد!
میگه:هنوز عاشق اون احمقم!
میگم:از بس احمقی!
میگه:احمق خودتی!
در حماقتی که در هر سه نفر موج میزند شکی نیست!
حال بگویید کدام یک احمقتریم؟


+  85/06/12 6 PM   .شایا.  | 

available,available,available......invisible
کی میخواد بفهمه  که دیگر این کلک کارگر نیست...
حداقل برای من...دستکم از وقتی که یادش گرفته ام!
پ.ن:پناه بر خدا!چت رو نمیگم!
+  85/06/12 6 PM   .شایا.  | 

تازگی ها خیلی رک شدم!به همه کلی "نه" گفتم:
نه مشکلی نیست, نه ناراحت نشدم, نه معطل نشدم,
نه دلتنگ نیستم, نه کاری ندارم...
نویسنده ی کتاب روانشناسی گفته بود:اگه بتونی "نه" بگی حالت خیلی بهتر میشه..
اما من دارم خفه میشم...تو میدونی چرا؟
+  85/06/12 6 PM   .شایا.  | 

میگه:اگه کفش نداری ,شکر کن که پا داری!
میگم:هم پا دارم,هم کفش!...راهی برای رفتن ندارم!
+  85/06/12 5 PM   .شایا.  | 

از دروغگو سوالی نپرس....مگه وقتی که میخوای دروغ جدیدی بشنوی!
+  85/06/12 5 PM   .شایا.  | 

کتیبه از کسی که ازش حفاظت کنه,محافظت میکنه!
بازم  به مرام کتیبه!
+  85/06/12 4 PM   .شایا.  | 

corn میخوریم از نوع sweetاش...آلرژی اش عود میکند!
روی قوطی را میخوانم...نوشته:ادویه ندارد..نمک ندارد...کلسیم ندارد...
sweetها همیشه همینطورن ...هیچی ندارن اما حساسیتها بهشون بالاست!

 

+  85/06/12 2 PM   .شایا.  | 

+  85/06/12 2 PM   .شایا.  | 

"او" ویار جمع و جور دارد..."وی" ویار بهم ریختن...من هم کاهلی ام را طی میکنم...
نتیجه ی خاصی نمیشود گرفت جزء: "او"  منور الفکر است..."وی" مشوش الفکر...
و من باز هم کاهلی ام را...

+  85/06/12 2 PM   .شایا.  | 

به نظرت "خوب بودن" شرط لازمه یا کافی؟
بهش خوب فکر کنید!با سهل انگاری لازم و کافی رو با هم قاطی نکنید...
چون اگه  یه روزی بفهمید اون شرط لازم ,حتی کافی هم نبوده....دیگه...دیگه!

+  85/06/12 2 PM   .شایا.  | 

+  85/06/12 2 PM   .شایا.  | 

ترجیح میدم دنیا رو نبینم و نادیده بگیرم ... تا این که بشینم حرص بخورم و بمیرم...
دنیا دیدگی را چه لذتی است با این همه آلایندگی؟

+  85/06/12 2 PM   .شایا.  | 

مگه: "ما" اونقدر ها هم خوب نیستیم..."ما" بیفکریم..."ما" ....
اگه میگفت:"تو" انقد دلم نمیسوخت که انقد ماع ماع میکنه!

+  85/06/12 2 PM   .شایا.  | 

در خبر ها اومده که:اون بعد از چند سال برگشته!حالا دیگه واسه هیچکدومشون فرقی نمیکنه که بچه بازی دخترانه ی این بوده که اون رو فراری داده یا تنوع طلبی پسرانه ی اون بوده که این رو....
...اما من یکی چشمم آب نمیخوره..
گوجای روحم کماکان میخونه که:اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیآد...
این وسط بنر روحم معترضانه میگه : خب شاید جور دیگه ای بیاد !

+  85/06/12 2 PM   .شایا.  | 

دیروز.. این ذهن لامصب را خفه کردم...غرق نمودم..سوزاندم...خنجر زدم...به دار آویختم و از دم گیوتین گذرانیدم!
امروز که لاشه ی نچندان متعفن اش را از قبر بیرون کشیدم...نه کسی برایم دستی زد نه سوتی نه نوایی نه هورایی ....
پس لطفا فردا به افتخار این ادبار و اقبال غرور آفرین...همگی هیپ هیپ هورا و مقادیری هم سوت بلبلی...

+  85/06/12 2 PM   .شایا.  | 

...از صدات معلومه که خوبه خوبی...
معلوم میشه که صدای دروغگویی دارم!

+  85/06/12 1 PM   .شایا.  | 

صبر را برنمیتابم...و هرچه عجولتر میشوم صبر بیشتری لازم است...
کار شیطان است یا خدا؟کار خوبی است این عجله...
و تو هم بناز به حرکت لاکپشت وار حلزونی ات...
و بفروش فخرت را ,که پیشه ات صبوری است....
ملالی نیست جز :فقدان دوری شما!


+  85/06/12 1 PM   .شایا.  | 

Kurt Cobin:هی تو!متولد برج حوت...غمگین کوچولو...حساس قدرنشناس..
(زندگی به این خوبی )...چرا لذت نمیبری؟
+  85/06/12 1 PM   .شایا.  | 

جراحی عقلم!! به جای نیم ساعت سه ساعتی طول کشید...
سرانجام وقتی نیمچه عقلم بیرون زد ,دکتر بعد از ستایش فراوان از صبر زیادم ,
گفت:عجب عقل بد قلقی داری دختر !!
پ.ن: به جای خوشحالی از برای صبوریت!! از داشتن عقلی بدقلق بسی شادمانم!

+  85/06/12 1 PM   .شایا.  | 

+  85/06/12 1 PM   .شایا.  | 

+  85/06/12 1 PM   .شایا.  | 

+  85/06/12 1 PM   .شایا.  | 

+  85/06/12 1 PM   .شایا.  | 

+  85/06/11 1 PM   .شایا.  | 

چه کسی میتواند بگوید تمام شد و دروغ نگفته باشد؟
(یادم نیست از کیه...از این که اصل داستان یادم بره که بدتر نیست!)
+  85/06/10 10 PM   .شایا.  | 

:این بلاگفا با فونت فارسیش و بلاگر با فونت انگلیسی اش, بلاخره یه روز منو میکشن....
یک دوست:همه که نمیتونن بد باشن!چطوره یه تجدید نظری راجع به خودت ....

+  85/06/10 8 AM   .شایا.  | 

این خوبی چه دارد که هرکس به نوعی خودش را به آن میچسباند؟نمیدانم!
 او ادای خوبی را در میآورد...تو تظاهر به خوبی میکنی...من هم که خود خوبم!

+  85/06/10 8 AM   .شایا.  | 

تو همیشه جفت شیش می آری...من به تو نمیگم خوش شانس!!...
شاید تو منچ و نرد همیشه برنده باشی...اما مار و پله ی زندگی ۱و۲ هم میخواد!
+  85/06/10 8 AM   .شایا.  | 

میگه:تو!
میگم:با من هستین؟
:آره دیگه خود تو!
میگم: شما چطور؟
میگه:مثه تو!
..نمیفهمه با "تو" شدن من زودتر صمیمی نمیشیم!

+  85/06/10 8 AM   .شایا.  | 

+  85/06/10 8 AM   .شایا.  | 

+  85/06/10 8 AM   .شایا.  | 

چه رویای پرتی است این انتظار که:وقتی خودت,خودت را نمیخواهی...بخواهی تو را بپرستند!

+  85/06/10 8 AM   .شایا.  | 

بعد از کلی حرف و تعریف !!دوزاری ام افتاد که داره واسه bfاش آستین بالا میزنه...انگاری یهbfتعریفی تر پیدا کرده...
معرفت نداشت واسهbf جدیده پیشنهاد بده...گمونم تعریفی تر بود آخه!


+  85/06/10 8 AM   .شایا.  | 

میدونستی امواج تلفن بیسیم از موبایل هم مضر تره؟
منظوری ندارم فقط بیزحمت همون تلفن با سیمه خودم رو بدین(سه متری برد داشت جان تو!)
وقتی هم ترقی میافتاد ,دوباره میشکست!!هر تیکه اش رو که دور میانداختم,بازم کار میکرد...
من با این بیسیمه نشکن چی کار کنم؟
+  85/06/10 8 AM   .شایا.  | 

هر کی خوابه خوش به حالش...من به بیداری دچارم.....س.ق
+  85/06/10 6 AM   .شایا.  | 

+  85/06/10 6 AM   .شایا.  | 

با پارچ بنوش...با کفگیر بخور..کتونی ات رو دو شماره بزرگتر بگیر...قلمبه حرف بزن....سنگ بزرگ رو بردار...فقط جون من بزن!

+  85/06/09 12 PM   .شایا.  | 

به"تجربه" آموخته ایم که انسان ها هرگز از "تجربه" چیزی نمیآموزند!

+  85/06/09 12 PM   .شایا.  | 

صبح (ظهر؟) که از خواب پا شدم ,درد عجیبی رو تو دستم حس کردم... انگار تمام  مدتی که خوابیده بودم...دستم رو محکم مشت کرده بودم..اونقد محکم که ناخن هام, بدفرم کف دستم رو خط خطی کرده بود(ن)....هرچی فکر کردم یادم نیومد که دیروز نفرتی به کسی داشتم یا نه...نفرتی تا این حد...که بخوام براش ۱۰ ساعتی, با همچین مشت محکمی ,down withخرج کنم...

+  85/06/09 12 PM   .شایا.  | 

میگه:وقتی ریگی به کفشته و خبریه..انگار نه انگار.....
اما امان از روزی که ریگی به کفشت نیست...
اونقدر بهت گیر میدن که دلت میخواد خودت بری یه مشت ریگ گیر بیاری...بریزی تو کفشت!

+  85/06/09 12 PM   .شایا.  | 

وقتی میگن :جای نگرانی نیست...خیلی نگران میشم...
وقتی میگن :نترس!...واقعآ میترسم....
وقتی میگن:عصبانی نشو.....
لابد جای نگرانی هست یا باید ترسید...ناراحت بود یا عصبانی شد..
که از قبل هشدار میدن...لابد! گفتم لابد...

+  85/06/09 12 PM   .شایا.  | 

وقتی صبح ها زود از خواب بیدار میشم..واقعآ احساس مفید بودن میکنم....بیشتر حرف میزنم..بیشتر up میکنم...بیشترdown میشم...بیشتر وقت تلف میکنم...بیشتر حرص میخورم...بیشتر حرص میدم!

+  85/06/09 12 PM   .شایا.  | 

وقتی پله  های برقی رو دو تا یکی بالا میرفت..نیشخندش رو از پشت شیشه ی آسانسور دید....نیشخندش خیلی زود لبخند شد....آسانسور بین طبقات گیر کرده بود!

 

+  85/06/09 12 PM   .شایا.  | 

آسمون قشنگه...ستار ه ها هم دارن چشمک میزنن....بذار بزنن واسه من که نمیزنن...آخه من توی هفت آسمون یه دونه ستاره ام ندارم....میدونی چرا؟چون حوصله ام سر میره هی سرم رو بگیرم بالا و حرف بزنم و اون هم وسط حرفهام تند تند و الکی چشمک بزنه...خودتی! اگه راست میگی حرف بزن!
+  85/06/09 12 PM   .شایا.  | 

بلآخره ۴ تا دندون جلویش افتاد...برگشت گفت:بگم ۶۶۶؟
گفتیم:بگو!
....۶۶۶ بار گفت ۶۶۶...و نمایاند که ۶۶۶ براستی رقم شیطان است....
پ.ن:خودم بدم میآد ازافراد هایی !!!که فرق رقم و عدد رو نمیدونن...الغرض:اتصالآ هاتفیآ...

+  85/06/09 12 PM   .شایا.  | 

بگی نگی یه جورایی آماتور میزد...انقدر عکس گرفت که یادش رفت ببینه!

+  85/06/09 12 PM   .شایا.  | 

با حرارتی بس داغ!! از نوشتنم تعریف میکرد که: کولاک است! همان دم مردد شدم که قلم را به کناری نهاده خود را باز خرید نمایم...که ناگهان گفت:البته اون تیکه اش خیلی لوس بود....
بار سنگین قلم را باز به دوش خواهم کشید..نگران نباشید!!

+  85/06/09 12 PM   .شایا.  |