من خود در گير....درس ناتمام...فكر بي پايان...دوست دور ...دور دوست...چي ؟چي؟
وقتي راجع به آدم ها فكر ميكني و با فكرت يه جور نميشن ميگي:
اه! عجب آدم مزخرفي!
اين جور وقتهايي يا راجع به آدم ها فكر نكن يا ياد بگير كه بگي:
اه! عجب فكر مزخرفي!
باور كنيد منظورم از كوتاه كردن ناخن هام‚ قد شاگرد شوفر شلوار صد پيلي...
از بد تركيب زدن موهام‚ قد رابينسون كروزوئه...
از بيتفاوتي غريبم ....نه شاگرد اول شدنه‚ نه راهب شدن‚ نه جلب توجه...
باور كنين آدمي نيستم كه بخوام انقد منظور داشته باشم!
پ.ن:بد تركيبي خود خواسته ام معجزه ميآفريند..".دختر آرزو ها" شده ام!آي آدم هااااااااا
بازم طلا گرفت...دهنت رو كج نكن!
مگه همه بايد روشنفكر باشن؟مگه همه بايد اون كتابايي رو كه تو دوس داري‚ بخونن...
مگه همه بايد اون طور كه تو مي خواي فكر كنن؟
همين كه بار اون وزنه‚ بار اين فوتبال‚ بار اين كشتي‚ بار اين وزنه برداري‚
بار افسردگي يه ملت رو ميكشه...
همين كه زير وزنه كله تكون ميده و برات لبخند ميزنه...كافي نيست؟
من كه دوسش دارم...حالا هر جوري كه هس!هر جوري كه ميخواد باشه!
ميخوام حساب كنم ببينم تو اون يه سالي كه پشت كنكور درس نخوندم ...بيشتر عمرم تلف شد
يا تو اين سه سال نكبت پس كنكور...
حيف كه ماشين حساب ياري نميكنه...آخه نوريه...اينجا هم نور زيادي زياده...
پ.ن:چشم حسود كور‚گوش شيطون كر‚ دست اجنبي كوتاه‚ دهان استكبار مشت خورده...الكمان را 5 ساله ميترونيكيم!
سختترين كار در اين روز هاي اول مهر دست دادن و روبوسي با كساني است كه:
در جواب" دلم برايت تنگ شده" هايشان بايد me2بزني..
جالب اين كه دو طرف ميدانند كه‚ چه مزخرفي بافته اند..
حيف اين همه انرژي...حيف اين همه وقت...حيف اين همه لبخند!
آخرين لبخندت‚ پوزخندي بود بر قهقهه ي كود كانه ام...
چه تلخ نيشخند زدي‚ بر لبخند صادقانه ام....
ميروم كه پوست جديدي بيندازم...پوستي براي نيمه ي ديگر سال...پوستي براي نيمه ي پنهان و كال...
مهر و ولنتاين و اسفند ‚تنهايي ام را ميروم...درود بر مهر و تنهايي و تعطيلي!
وقتي بردمش به اون خراب شده‚ ديدم حراستي هاي دانشگاهمون چه مهربونن...كارمنداي دانشگاه چه خوشرو...استادا چه فداكار...گل ها چه خوشبو...محوطه چه قشنگ...بچه ها چه خوشتيپ...
خوشتيپ ها چه با ادب....
همه چه خوبن...فقط واسه غريبه ها!
من عاشق پسر عمويم هستم!اسم فريب انگيزي دارد حتي از"پسر همسايه"هم فريبنده تر...
اما او دم به تله ي اسم فريب انگيزم(دختر عمو)نميدهد!
او به اين كه عقد مارا در آسمان بسته اند يا زمين توجهي نميكند...او خيلي عاقل است..
ناشناخته ها را دوست نميدارد...حتي وقتي كه خودش موجوديتي ندارد!
يادم باشه وقتي بي اف گرفتم:دوستام رو فراموش نكنم.
يادم باشه وقتي بي اف گرفتم:فقط موقع ناراحتي سراغ دوستام نيام.
يادم باشه وقتي بي اف گرفتم:بهش عادت نكنم.
يادم باشه وقتي بي اف گرفتم:بهش خيلي اعتماد نكنم.
يادم باشه وقتي بي اف گرفتم:دوستش نداشته باشم!
و
.
.
.
يادم باشه: بي اف نگيرم!
دو تا پروژه رو ميزمه...نصفهه مال" روشيه"‚ سفيده مال خودم...دو تام امتحان دارم...
من اسمش رو نه دوستي ميذارم‚ نه فداكاري‚ نه رفيق بازي و نه رودرواسي‚
من اسمش رو ميذارم:حماقتي كه ديگر تكرار نخواهم كرد!
"زندگي جاي ديگري است"...باشد!من هم اين جا هستم!
ميخواهم زنده بمانم‚ پس ميروم!
بي متال‚ دي پلار!كشتنت را" امروز" جشن ميگيرم ....
اسفنديه بي دود! يا ماهي هايت را همسو كن يا آماده ي مرگ باش...
هفت تيرم فقط يك گلوله دارد و دوئلمان فقط يك زنده ‚كه آن هم: يا عقل است يا عقل!
از احساسم انصراف ميدهم :عاقلانه يا جاهلانه‚‚ داد خواست طلاقم روي ميز است!
عمرآ اگرخزعبلات ذهني ات را بنويسم!
دفنش كردم! در مراسمي خودموني‚ بدون ختم و چهل و هفت...
هزينه ي مراسم رو كه به يتيم در راه مونده اش ميگفتم...
گفتم:گذشته ات nتومن خرجش شد...از حالا بايد خودت واسه خودت كار كني...
پيشاپيش نقشه ي انهدامش رو كشيدم....عمليات لغو شد!رمز لو رفته بود.....
به يتيم به دنيا نيومده اش گفتم:آخر آينده ات‚ به گور است! حال را درياب...
و حال....حالي بي حال تر از اين حال‚ به عمرم نچشيده ام...حالا حالا‚ حالا حالا
درويش چرند ميبافد‚ من قرمز ميشوم‚ تو سفيد‚ او كبود‚
......!!به اين رنگين كمون هفت رنگ!
هارپاگون سرطان ميگيرد‚ ميميراند‚ نميميرد!
گودوي ناشي هم طرف بالا دهي ها را گرفته ...
شر و شر باران ميبارد .....ده پايين را سيل ميبرد!
ده پايين سرطاني ندارد‚ مستجاب الدعوه نيز هم!
خداي دروغگوهاي منفعت طلب متظاهر‚ خيلي بزرگ است!!
نه ميخواهم بميرم و نه ميراندن را ميخواهم ...نه ده بالا جا دارم‚ نه ده پايين...
هيلدا خاك ميخورد ‚ تدي هم صامت مهربان است...
عشق پيشينم: گربه سگ را به آغوش ميكشم‚ تناقض نيمه بيدارم آه ميكشد!
ماهي هاي ناهمسوي من سر بر شانه ي كدامتان بنهم؟
پ.ن:خوب شد مامان برام اژدهاي سه سر رو نخريد...
كجاي دنيا ستاد رفع بحران سر به بحران ميزند؟
پ.ن:گاهي ملين ترين ملين ها هم يبس ميشوند...
عزيزم قبول داري گاهي وقتها خوشگل ميشم؟_آره عزيزم!ولي من يه عشق هميشگي ميخوام..
عزيزم قبول داري بعضي وقتها واقعا مهربون ميشم؟_آره عزيزم!اما من اون عشق هميشگي رو‚ واقعي ميخوام!
تابلو را كه ميبنديم....اتصال كوتاه زيبايش ‚ مينياتوري ها را رئال ميكشد و
ميمانم كه چه شده ‚كه ديگر خشمم هم نميآيد!
عزيزم من خر نيستم!كوك هم كه نبودم! نميشم!!
نه من نميخوام گل باشم...من خودمم..منو مثه يكي از گياهك هاي خونگي ات ندون...
گل خوش و آب رنگي(مثلا!)كه گهگاه‚ بايد نگرانش شد...
نميدونستم وقتي بعد يه ترافيك خفه كننده‚ ماشين سرعت ميگيره ودستت رو يه ذره از پنجره ميدي بيرون..
و هواي گرم روبه آستينت ميچپوني‚ داري يه حركت كاملا مردونه انجام ميدي....
حداقل از ديد‚ چشم غره هاي اهالي تاكسي نشين!
خيلي بد شدم ميدونم...اشيا و آدم ها رو به طرز عجيبي پرت ميكنم...
لطفا بفهم كه نه عصبانيتي در كاره‚ نه عقده اي...اين فقط يه تجربه ي تازه اس...
به تو چه دخلي داره كه من تجربه گرا نبودم؟
آقا دو سه تا شكلات بدين....
و اين بود معماي كودكي من...دو تا يا سه تا...دو سه‚ تا...يا دو با سه تا....
بعضي ها مثه پوستر گلزارن...فوقش يه ذره ام برات گيتار ميزنن...تو كه صندلي گرم و نرم نداشته ات رو به پوستر گلزار نميفروشي؟/
دندون آبي كه بزرگ شده بود‚ رفت جلو آينه ...ديد و گفت:
اه.....بازم كه تويي!
از پرتاب گوشي شروع شد تا ماگ و تدي و هرچي...نقطه اوج با سرعت صفر همين بود...
كاش ميشد خودم رو مچاله كنم‚‚ يه دو دفعه پرت كنم بالا‚ بعد محكم‚ دووووف ...سمت ديوار...
كاش اونقد ريز ميشدم كه خورده شيشه هامو هيشكي نميتونست جمع كنه..
كاش سرعت صفر...كاش اوج...كاش دووووف...كاش من
واقعا با يه متكبر بي اعتماد به نفس چه بايد كرد؟
بگذاري دلت را بسوزاند يا خودت دلت رابه سيخ نكشيده‚ كباب كني؟
تو سرابي فراري بودي يا من زائر مصر يافتن حقيقت؟
هرچه بود...هرچه هست...تنها جايي كه نميتوان حقيقت را ديد :سراب است...
حقيقت را رها كنم يا سراب را؟
با تو نبودم‚ كه گفتي:هر دو!
دلم ميخواد بميرم..بعد برم مجلس ختمم‚ بالا سر هر كي كه داره واسم الكي گريه ميكنه...
يه ذره از اون زبالات جهنمي بريزم...طوري كه حتي با طرح مكانيزه ي خدمات شهري هم نشه جمعش كرد!
پ.ن:من كه بميرم مامان بابا دغ (دق) ميكنن‚ پيشو داغ ميكنه‚ پرنده هم يخ ميزنه.
برو بچز هم راه به راه‚ مارك هاشونو به رخ ميكشن و صميميت بيشتر نداشته شونو داد ميزنن..
اسمارت يكي دو روزي ميره تو لك ..شيشي يه هفته نميآد دانشگاه...لالا هم مدتي ريمل نميزنه..
ليدي هم تا آخر عمر غصه ميخوره...اون هاي ديگه هم فوقش ميكن:بچه ي با مزه ايي بود‚ حيف!
من كه بميرم....به درك كه‚ كي چي ميگه و چي كي ميشه...مردم ديگه!
برو تجربه كن و بازگرد من نميخواهم تجربه ي تو باشم....
پ.ن:حتي اگر بر نگردي...من خودم را بيشتر دوست دارم‚ اي خودم!
به شدت درك ميشوم...خلع سلاح شده ام...نميتوانم فرياد بزنم:كسي مرا درك نميكند...
فرياد ديگري هم در آستين ندارم...
فريادم ميآيد....
بيتفاوت بيتفاوت بيتفاوت....انفجار
بيتفاوت بيتفاوت...انفجار
بيتفاوت ...انفجار
انفجار انفجار ...بي تفاوت...
چرا يكي به من نميگه: بمير!؟
بعضي كلمات در عين تفاوتشون ‚تو لفظ و معنا‚ برام يكي ان:
مثه دانشكده ي تربيت بدني و علوم تربيتي!
مثه كلاس آمادگي دفاي و دفاع شخصي!
مثه" غزا" و" شهر" كه از وقتي دماغاشونو يه جور عمل كردن واقعا قاطيشون ميكنم...
اما خب با هم فرق دارن! و اين خيلي بده كه با هم عوضيشون بگيرم...
"له" هميشه لبخند ميزنه‚" زاد" هميشه امر بهش مشتبه ميشه...
"له" هميشه لبخند...
"زاد "هميشه...
"له" هميشه...
"زاد"...
امروز 70 درصد دخترها‚ قربون صدقه ام رفتند و 30 درصد پسر ها‚ بهم لبخند زدند...
رمز عمليات اين بود:گور باباي همه!
خودش رو مجبور كرد كه دوست بداره...
خودش رو مجبور كرد كه دوست نداره...
دير فهميد كه اجباري وجود نداره...
واسه خاطر اين دير فهمي ها‚ بهش فلوكسيتين تعارف كردن...محترمانه رد كرد..
اما من ميدونم اگه exبود‚ ميزد!
وقتي يكي خودشو ميكشه...همه خودشونو ميكشن‚ از ترس اين كه: يكي ديگه خودشو نكشه..
آخرش هم هيشكي خودشو نميكشه...
وقتي يكي خودشو ميكشه‚ ديگه هيشكي خودشو نميكشه!
ديروز:وقتي تازه فهميدم دروغ ها رو‚از حقارت گوينده متنفر شدم.
امروز:وقتي مرور ميكنم دروغ ها رو‚ از بلاحت شنونده متنفر شدم.
قبل حال:حال گير تر از اين نبود كه كارت داشته باشند و حالت را بپرسند...
خود حال:حال گير تر از اين نيست كه كارت ندارند و حالت را مي پرسند!
پ.ن:اصل حال خودت چطوره؟چطوري خودتي!!
شنبه ها :غاز غاز
سه شنبه ها: آزآز
پنج ها: گاز گاز
جمع ها: جاز جاز
پ.ن:اين منم!!جواد هم مينويسيم!
تو كه زن حاجي شدي ...او هم كه نميداند بعله را كي‚ به كي بگويد...
من هم غرق ميكنم خودم را‚ در ماجراهاي قابل پيشبيني و بي انتهايتان..
آن غرور قلمبه را شكسته....نگاه هاي بي اعتنا‚ را معنا دادم..
نه دلتنگم‚ نه پشيمان‚ نه خوشحال ‚ و نه‚ نه....حسي ندارم‚ حسي هم نميخواهم بدارم...
تي وي داره سريال عربي پخش ميكنه...مثه بوي بنزينه...دوستش نداري اما بو ميكشي!
مرتيكه ي عرب داره زنش رو كتك ميزنه....
تو ميگي چند تا مرتيكه از اين سريال الهام ميگيرن؟
پ.ن:بي ادب نشدم!تازه دوزاري ام افتاده كه 22 رو رد كردم!
تذكر:هنوز هم از بيادبي بدم ميآد!
من كه" نديد بديد" رو به" تازه به دوران" ترجيح ميدم...
مگه به ترجيح منه؟
با عجله زنگ در رو ميزني و ميپرسي:حاضري يا نه؟
پشت اف اف آروم ميگم:بيا بالا لباس عوض كن‚ بعد ميريم..
ميآي بالا و لبخندت محو ميشه ...با برس توي دستم جيغ ميزنم:لعنت به اين موها!حالت نميگيره...
فوفش ميگي:لختي از خودته‚ نه از موهات..
يواشكي از جيبت يه اكاليپتوس برميدارم و ليوان شربت رو دستت نداده‚ يه ماچ آبدار ازت ميكنم ...
خر ميشي و ميگي:دير ميشه‚ جوجه!
فخر فروشانه ميگم:خرج اورژانس رو خودم ميدم ...كوله ات رو هم خودم ميآرم!
با هم ميگيم:پس تو زنگ بزن!
ميس ميندازي كه ديره....
ليلي كنان سوار ميشم و ميگم:ديگه كتوني بند دار نميخرم‚
اورژانسيه مثه هميشه ضبطش روشنه و ميگم:آقا اعصاب نداريم! ابي نذارين‚ لطفا...
حالا يا با داريوش! يا بنيامين....از كوچه ي اسممون كه رد ميشيم باز يادم ميره‚ كجا به كجا بود...
مثه هميشه اميدوار ميپريم پايين و شيرجه ميريم تو صف بليط...
و مثه هميشه "بليط تمام شد"نوبت ماس!
از اين جا به بعد ديگه‚ الكي خنديدن هامون شروع ميشه ...دو تايي با هم داد ميزنيم:انقلاب!
و بعد هم كافه ....من از تريپ هنري هاي دوروبر ميگم و تو از "من"!
و خلاصه زنگ به مامان‚ كه دير ميشه و مامان هم با اضطراب نيمه قورت داده اش‚ محكم‚ ميگه:
فقط زودتر بياين!...خوش بگذره..
ميدوييم‚ ميريم كتابفروشي...من آلدوكس هاكسلي ها رو مسخره ميكنم و تو دانيل استيل ها رو ..
خوش خوشك ميريم سينما....چيپس و ذرت و دلستر و بيتر...
.
.
منم در جواب غر هاي بيغرض تو ميگم:
آخه سامان مقدم بود....و عهد ميبنديم كه ديگه فيلم فارسي نيايم و ....
.
.
با عجله زنگ در و ميزني و ميپرسي:.....
همه بر سر من نزاع ميكنند...سر اين كه با كي بهترم...
براي هيچ كدوم بهتر بودنم مهم نيست كه هيچ...بودنم هم اهميتي ندارد...
همه فقط نزاع ميكنند با بهانه اي به نام من!
امروز من و ميلان(كوندرا)به اين نتيجه رسيديم كه:
مامان خوب واسه يه پسر مثه يه سلطه طلب مخفي ميمونه...
حالا تو ممالك پدرسالار هم بايد دوز سلطه طلب رو بالا ببري هم دوز مخفي رو...
جالب اين كه نه تنها اكثر مواقع پسره اين رو نميدونه...خيلي وقته مامانه هم اين رو نميدونه..
شايد هم اگه بدونه نميخواد كه بدونه...
وقتي با بابا لج ميكنم:كر ميشم..
وقتي با مامان لج ميكنم:لال ميشم...
وقتي با خواهرا لج ميكنم:كور ميشم...
وقتي با بچه ها لج ميكنم:غيب ميشم...
وقتي با خودم لج ميكنم:سگ ميشم...
پ.ن:حالا هم كه كسي نيست گير بده...
خودم افتادم به جون خودم كه:هلن كلر نه ميديد‚ نه ميشنيد‚ نه لج نميكرد!
دلم يه صندلي ميخواد از همون هايي كه تاب ميخورن...با يه پارچه ي پشمي آبي روش ....
كه بپرم بغلش و باهام تاب بخوره....گرم ‚مهربون‚انعطاف پذير...با مدارا...صبور
و واسه خاطر وول خوردن هام بهم نگه: برو‚خسته ام كردي..ميخوام تنها باشم...
و واسه خاطر بد اخمي هام نگه:پاشو...ميخوام يه خوشحال سوار كنم...
يا بدتر از اون بگه:حالا من ميخوام سواري بگيرم!
دمن بر كسي كه بگه: وقيح قبيح!
بلاخره كشتمت!!ديگه برام مردي...
همينو ميخواستي؟
الان از اون وقت هاييه كه يه دست شكسته لازم داري كه بندازي به گردن شكسته ات و بعد با خيال راحت غر بزني آي دستم...و واسه دردي كه نداري عر بزني....
امروز يادم رفت كه ماسك احمقانه ام رو بزنم...چه نتيجه اي مي خواي بگيري جز:
سوال شدن‚سوال شدن و سوال شدن كه:چه مرگته!!!
كاش ميفهميد جز دست فرمون و رينگ اسپرت وسيستم توپ‚آهنگ باحال هم لازمه...
حيف نفهميد كه:
هيچ كودني با شادمهر!!لايي نميكشه!
از فرط تب ‚ضعف دارم...مثه گرسنه اي كه حالت تهوع داره...مثه ذهن شلوغي كه "غذا تمام شد" زده..مثه عاشقي كه" متنفرم" سر ميده...مثه گربه اي كه دستت به گوشت...
LI:دوستي مثه يه آزاد راه دو طرفه اس...كورس و همه چي هم مجازه
LO:اما عشق مثه راه يه طرفه ميمونه...فقط يه نفر ميتونه ويراژ بده...خيلي هم كه دوزش بالا بزنه...مال رو ميشه و بايد پياده گز كني...يه "البته" ي كوچولو ميآد وسط كه:كسي از روبه رو 180 تا خلاف نياد بزنه شاخ اسب بالدارسفيد تك شاخ نازنينت رو بشكنه‚ببره و بره...
.
انقدر اصالت طلب هست كه هنگام استفاده از كلك هاي روانشناسانه هم عذاب وجدان ميگيرد...رندي هاي تابلوي 220 ولت من هم كه بماند....
ملت سه شب ميرن تو صف منت كشي...يه سال عمر وام ميگيرن...كه واسه گند كاري هاي نصفه نيمه شون‚
بيشتر زنده بمونن!
اون كه ببر شد...تو هم اژدها...منم شدم :خوك!!
پ.ن1:د آخه بدمصب!تو كه سي روز دير اومدي...يه بيست روز هم روش...نميمردي!!
پ.ن2:كاش اصلا...
پ.3:كاش!...
اين جاسر گردنه...خبرنگار واحد مركزي خبر
روي خورشيدي؟باش!
خود خورشيدي؟باش!
طبيعت بازي را كنار بگذار شب بدجوري دلم را گرفته...
با مهرباني عظيمي بر تو وارد ميشوند....پي علت ميگردي...علتي نمي يابي.
شرمساري از اين كه حس عظيمت نميآيد...عذاب وجدان ميگيري...سعي ميكني مهرباني عظيمي وارد كني...
بيدرنگ واقعيت عظيمشان را برايت رو ميكنند...و تو پشيماني از تكرار حماقتي بي انتها...و شادمانند كه باز هم سيب روي سرت را زده اند!
صداي پچپچ مي اومد...گوش هامو كه خوب تيز كردم...شنيدم:
شايا به شايي ميگه:كاش بميري...كه يهو شايه خودشو انداخت وسط و گفت:هيس!بالا سر مرده كه انقد بلند حرف نميزنن...بقيه ي حرف هاشونو نفهميدم..آخه خيلي يواش شدن...نامردا انگار فهميده بودن كه گوش وايسادم...
داري كه نگاه شكسته بهم بند بزنه؟
دلم يه گربه ي چنگ نزن ميخواد...تا اونقدر فشارش بدم كه خفه شه...
اما نميشه!نه اين كه از خفه كردن گربه ي چنگ نزن ابايي داشته باشم...نه!هيچ گربه ي چنگ نزني پيدا نميشه كه دلش شاياي خفه كن بخواد!
تو اگه چهار پا بودي واسه هر چهار تا پات يه جور كفش ميخريدي..فقط هم آل استار سورمه اي..
اون اگه چهار پا بود واسه دو تا پاش نايك مشكي ميخريد واسه دو تا پاي ديگه اش آديداس سفيد...
اين اگه چهار پا بود ضربدري ست ميكرد يه رج بال نوي كرم يه رج زاراي طوسي...
اين يكي اگه چهار پا بود هميشه ي خدا بوت پا ميكرد...جوري كه ازرو كفش هاش نفهمي تابستونه يا زمستون..
شايد... اگه شايا دوستي ات كمي بيشتر از انسان دوستي ات بود...همه چي عوض ميشد...شايد!
عسل بانو...عسل گيسو...عسل چشم...منو ياد خودم ننداز دوباره....
ليدي ميگه:عسل بانو كاش بميري!
تو يه مربع گير افتادي...سرت رو مي اندازي پايين راه خودت رو ميري...
تپ!!ميخوري به گوشه ي مربع...مجبوري جهتت رو عوض كني ...باز داري راه خودتو ميري كه
دوباره تپ يه گوشه ي ديگه...
چند وقتي هست كه بزرگ شدي ديگه ميتوني زواياي مختلف قضاياي مختلف رو ببيني!!...
آفرين احمق خوب! حالا تو يه مكعب گير افتادي... .اين دفعه به جاي 4 دفعه تپ... 8 دفعه تپ.....