تبليغاتX
.NeptuNe.
.FaR BeYonD tHe PlanEt EarTh.
من آسمان نمیخواهم یعنی/میخواهم نباشد/هوا نارنجی وانیل زرد/هوا سخت تاریک می وزد/

پ.ن:من آسمان نمیخواهم یعنی/میخواهم یواشکی شنا نیست وزغ یکجا/

+  85/09/23 11 AM   .شایا.  | 

در واقع توقعی غیر واقعی داری که میخوای واقعیت وقوع وقایع واقعی رو واقعا درک کنی!
اون هم درست وقتی که به وقوع واقعیت واقعی هیچ واقعه ا ی واقعا وقعی نمینهی!
+  85/09/23 11 AM   .شایا.  | 

وقتی تو گریه میکنی...چشمهات برق میزنه و صدات رعد میکشه...
واسه همین میرم تو قاب پنجره وایمیسم که بیشتر از این بارونی نشم!
+  85/09/23 11 AM   .شایا.  | 

هرچقدر هم یووه بره سریB ...بازم "جهالت"میلان رو میزنه!
+  85/09/23 11 AM   .شایا.  | 

دوست معمولی واسه بعضی ها مفریه واسه داشتن دوست های معمولی...
واسه بعضی ها فراریه از پذیرفتن دوستهای دیگه+نقش های مرسوم....
+  85/09/23 11 AM   .شایا.  | 

آره دخترم ..احترام گذاشتن به حست بهترین راه حل بود...
به شرط این که با عقلت منافاتی نداشت!
نه به خاطر هنجارشکنی ات به خاطر خرق عادتت میگم!
i knew it couldnt be so...no...nO.....No...
تا مام جون زمین حالم رو نگرفته برم سر گوسفند کوچولومو بگیرم ببرم ته صف...
گوسفند.اسب.ببر.خوک.گاو خریداریم!لوازمات !منزل همه رقم خریداریم!
+  85/09/23 11 AM   .شایا.  | 

کافیه استاد بگه:پیچ!دو در!
اونوقته که ذوق مرگی اصوات بم به آسمون ها میره
استاد گاهی هم با جملاتی اصوات زیر رو مشعوف میکنه..."یه دختر تنبل از یه تریلی پسر تنبل بدتره"
این جور وقت هایی ترجیح میدم با صدای بم بخندم!
آخه باید بخندم!واسه بد اخمی هام کم منفی نخوردم آخه!
+  85/09/23 11 AM   .شایا.  | 

تو تاکسی..من و یکی دیگه و یه آقای کاپشن پفپفی معتقد
اعتقادش رو از اونجا فهمیدم که از نظر ایشون پف های کاپشن برای ایجاد فاصله با نامحرم کفایت میکرد..
من همیشه یه پیاده روی سرفه دار تب آلود رو به هرچی پف معتقد چسبونه ترجیح میدم!
+  85/09/23 11 AM   .شایا.  | 

تو این سرما برمودا میپوشه!!!
حالا اون ساق های طاووسی ات رو تو این سیبری  بازار بیرون نندازی نمیشه؟
طاووس ها تو این سرما پرهای خوشگلشون رو هم میپوشونن وای به حال اون ساق های بدترکیب!
زمستون تو آلبوم های قدیمی پر ساقه!
انگار واسه رفع سرما پالتو کفایت میکرده...
چه خوب که من هیچ وقت تو عکس های قدیمی نبودم!آخه با سه تا جوراب راهم نمیدادن!
+  85/09/23 11 AM   .شایا.  | 

احساس نقطه بودن میکنم...یه نقطه ی سیال و چگال که از عظمت خودش به وحشت افتاده...
+  85/09/23 10 AM   .شایا.  | 

مشمئزکننده ترین افه ی روشنفکر مآبی-خود برتربینی...توی دوستیها:
درک نشدن توسط هیچکس "جز"تو!
و این که همه چقد بیشعور و بیکلاسن "جز" ما!
+  85/09/23 10 AM   .شایا.  | 

وقتی اولین نهاد خانواده!بشه خونواده ی آدم اینها...
دیگه نهاد چی..کشک چی..عشق چی...کانون چی...گرم چی...
+  85/09/23 10 AM   .شایا.  | 

برف اومده درست مثه وقت هایی که تو حیاط مدرسه...با گچ نقاشی میکشیدی...
...حالا بارون میآد...درست مثه همون وقت هایی که یه حسود شلنگ رو میگرفت و فیش..
به نقاشی ات گند میزد!
+  85/09/23 10 AM   .شایا.  | 

ملت مریضی هستیم...پرتی های خلقت(نقل به مضمون) رو یا
مسخره میکنیم یا نادیده میگیریم یا به لطف خوشگلی و لوسی  گلشیفته و تاریکی سینما...
و فین فین مبارک مشتاقان فیلم های سوزان...برایشان کمی تا قسمتی ترحم خرج میکنیم!
.
این وسط حسین یاری هم بعد ۱۰ سال بیاید و احوال زخم ۲ روزه ی دستت را بخورد که مهم نیست!
سینمای زوری رفتن به نیت مهمان نوازی.. صفایی ویژه دارد!
+  85/09/23 10 AM   .شایا.  | 

باید یاد بگیری:وقتی "نه"بگی که ...بهترش رو تو جیبت داری!
باید یاد بگیری:که وقتی "نه"بگی که آخرش"نه"بشه..
باید یاد بگیری:وقتی "نه"بگی که نشاسته تو قفسه ات داشته باشی!
میخوای بگی با استاد بهداشتت موافقی؟
میخوای بگی اختلاف فاز ۱۸۰ درجه است٬نه درصد!
میخوای بگی:که من نمیخوام بگم؟!
آره!من"شما" رو درک نمیکنم!
+  85/09/23 10 AM   .شایا.  | 

همانقدر که من برایت احترام قائلم...تو هم برای خودت احترام قائلی!
+  85/09/23 10 AM   .شایا.  | 

در توازن پایه های صندلی تنهایی...قدرتی پنهان است که
با بود و نبود تو و من...اگر پایه ای لحظه ای بلرزد...
اساس صندلی هیچ لحظه ای نخواهد لرزید...
+  85/09/23 10 AM   .شایا.  | 

تو رفتی....
من اومدم...
این ثابت نمیکنه که:تو خوبی و من نه!
این ثابت نمیکنه که:من بزرگوارم و تو نه!
من برای اثبات نیومدم...برای مقایسه هم نیومدم...
کار من خلاف قواعد بازی های دخترونه است...نمیدونم تو هم بلدی(میخوای)که
خلاف قاعده بازی کنی یا نه؟
اگه عوض شدم...اگه عوض شدی...باید عوض بشیم!
این خیلی مضحکه که شخصیت ها عوض بشن اما نمایش نامه همونی باشه که بوده...
من اومدم که نقش قربانی نداشته باشم...
من اومدم که فقط اراده ی تو نباشه...
حالا جفتون اراده ها رو رو کردیم...اگه جریان ها همسوئه که هستم!
اگه نه... خب آدم نیمه عاقل دوبار روی عقلش پا نمیذاره...
+  85/09/23 10 AM   .شایا.  | 

هیچ کدوم از اون کله گنده های خوش تیپ نتونستن لحظه ای شک دارم کنن...
بازم به خودت که "منطقی ترین شکل بیان احساس "رو ..
اغراق آمیز خوندی و به خواب زمستونی رفتی!
+  85/09/23 10 AM   .شایا.  | 

من و clemمثه هم احمق میشیم...مثه هم خر میشیم...مثه هم شر میشیم...مثه هم عر میشیم
مثه هم میزنه به سرمون...مثه هم میخوره به حالمون...!
اما من boldmess ,clearnessاونو ندارم...
اما اون spotlessmind ,loyal spiritمنو نداره...
پ.ن:گمت کردم و باز سر از حکاکی های دسته صندلی درآوردی(که نمیدونم کار کدوم احمقیه)
فقط میدونم کار یه احمق دیگه اس!
منو چه به دیدن تی وی..منو چه به دیدن اخبار...
منی که همه ی یادگاری های نداشته رو دادم به dr Mirzwiak...
منی که بدجور دارم remindمیشم!میخوام غلط حرف بزنم!
+  85/09/23 10 AM   .شایا.  | 

چشمهاشو بست و رفت تو دل آینه...
چی دید جز یه جوجه ی مو تیغ تیغی بداخم؟...
که کوله ی سنگین اش هم از سرسختی اش کم نمیکنه..
....
جوجه ای که نمیخواد اونی رو که بیاد و کوله اش رو بگیره و  رو کول خودش بندازه...
نمیخواد اونی رو که بیاد و کوله اش رو بگیره و ببره...
نمیخواد اونی رو که میگه:بی کوله که بهتره...
نمیخواد اونی رو که کوله ی خودش رو هم میذاره سر کوله اش...
نمیخواد اونی رو که میخواد بهش بقبولونه که اصلا کوله ای نداره....
نمیخواد اونی رو که براش n تا کوله میخره....
نمیخواد اونی رو که میگه:ببین!همه کوله دارن!
.....
دیگه دیر شده که بگم چی میخواد...آخه خیلی وقته که از آینه زده بیرون...
+  85/09/13 4 PM   .شایا.  | 

بلاخره رفتم بالای ترازو...میزون میزونم...قصد افول هم ندارم...
زحمت دیدن من...زحمت پرواز خودته...هم زور با چند تا پله...
خواستی... بیای..بالا..بگو...تا...بگم...
+  85/09/13 4 PM   .شایا.  | 

اگه به قول تو عمیق میفهمم...
بدون که خیلی پرتوقعی که میخوای همه اش بفهمم....
بدون که خیلی خودخواهی که میخوای همیشه بفهمم....
هستی؟بودی؟شدی؟
+  85/09/13 4 PM   .شایا.  | 

نسل من نسوخته...نسل من میسوزاند..."خودش را"!
نسل من ققنوسی افسار گسیخته است که گند میزند به عشق و باز عاشق میشود و باز...
+  85/09/13 3 PM   .شایا.  | 

وقتی اونچه که قبلا ناراحتت میکرده...دیگه ناراحتت نمیکنه....یعنی عادت کردی!
وقتی اونچه که قبلا خوشحالت میکرده ..دیگه خوشحالت نمیکنه...یعنی عوض شدی!
وقتی که هم عادت کردی هم عوض شدی یعنی....بزرگ شدی!پیر شدی!عوضی شدی!
وقتی بی وقتی بمیر!
+  85/09/13 3 PM   .شایا.  | 

وقتی که وقتت رو آگاهانه به بطالت گذروندی...میشی یه حسابگر عصبی عصبانی موفق!
+  85/09/13 3 PM   .شایا.  | 

+  85/09/13 3 PM   .شایا.  | 

سختترین کار چی میتونه باشه؟
جز این که بخوای خودت باشی....یه آدم!

+  85/09/11 12 PM   .شایا.  | 

اگه نمیتونه حسش رو مخفی کنه....خودش رو که میتونه!
پ.ن:یه ماهی کوچولو گم شده...از یابنده درخواست میشود که هیچ رقمه با هیچ رقمی
از گربه سانان نیاید...حتی اگه واکسن هاشو به موقع زده باشه...
پ.ن:امروز نزدیک بود پام رو بذارم رو دم یه گربه...
پ.ن:امروز دور بود که بپرسه خوبی!
پ.ن:امروز از فرط پر حرفی حرفی ندارم..
پ.ن:وقتی واسه یه پست  کامنت یه پست دیگه رو میذاری یعنی من خیلی خوبم!
+  85/09/11 12 PM   .شایا.  | 

راستش خودم هم میدونم که واقعا به تو ربطی نداره..
اما با گذاشتن یه "مقصر" سر اسمت....زودتر از شر غر غر هام خلاص میشی...
میبینی که صلاحت رو میخوام!
حالا دیدی که همش تقصیر خودت بود...
+  85/09/11 12 PM   .شایا.  | 

خب هر چماقی میتونه با chris:CDBهمذات پنداری کنه...
اما من فکر میکنم خیلی کم باشن اونهایی کهgirlرو درک میکنن...
خب منم گاهی کم میشم..
+  85/09/11 12 PM   .شایا.  | 

اسمت رو میذارم خوب من...آخه بدجوری برام نسبی شدی!
+  85/09/11 12 PM   .شایا.  | 

everythin is up 2 u!

+  85/09/07 12 PM   .شایا.  | 

از قلبت پرتش میکنی به مغزت ...بعد از مغزت پرتش میکنی بیرون
بعد بعداز بیرون به خیلی دور ها پرتش میکنی....
بعد بعد بعد میبینی چقدر پرت بودی که فکر میکردی پرتش کردی!
+  85/09/07 12 PM   .شایا.  | 

از ته دل دیگه هیچکس نمیخنده...
هیشکی به هیشکی دیگه دل نمیبنده....
+  85/09/07 12 PM   .شایا.  | 

یکی داره میخنده به روزگاری که وفا نداره!
پ.ن:تجسم کن قیافه ی حمیرا رو بعد دیدن قیافه ی من...
+  85/09/07 12 PM   .شایا.  | 

.......larger than life......

+  85/09/04 1 PM   .شایا.  |