تبليغاتX
.NeptuNe.
.FaR BeYonD tHe PlanEt EarTh.
نمیخوام تصویرم مجهولترین راز زندگی ام باشه...پس تو بگو من از نظرت کی ام؟یا از نظرت من کی ام؟

+  85/10/20 10 AM   .شایا.  | 

.ما همه یه جا میریم.
+  85/10/17 12 PM   .شایا.  | 

+  85/10/17 9 AM   .شایا.  | 

 یه نیمکت تنها.شهریار .سیاوش.ابی.کریس.اترنال سانشاین.مای بست فرند ودینگ و تکرار من.
+  85/10/16 10 PM   .شایا.  | 

امشب دلم نمیخواس یه کیوت ناز باشم.نمیخواستم خودمو لوس کنم.نمیخواستم حرف بزنم.
نمیخواستم حرف نزنم.دیگه نمیخوام بجنگم.دیگه میتونم نجنگم.این آهنگ های مسخره.
این من غیر سر در گم.خوب میدونم چمه.دنبال تصویرم ام.خودمو میبینم.تصویرمو نه.
چقد دلم میخواس تو پیچ واپیچ های پل یه ماشینی, موتوری بهم میزد.یکی رو دست بلندم میکرد.
یکی از خودم, از خواسته ام جدام میکرد.یکی میگفت به درک.یکی میگفت خاک بر سرت.
یکی میگفت بیخیال.یکی میزد تو سر حسم.بعد هم یه مشت حواله ی فکرم میکرد.
اما فقط من بودم و تاریکی و سردی و جسیکا که بازم قلاده نبسته بود.
و به درک گفتن های از سر درک.سگ خلقی هایی از سر درد.
و من که باز شروع کردم به هوار زدن و بهتر رو نخواستن.
امشب باز من ...
امشب باز من:نه.نه.نه.!

+  85/10/16 10 PM   .شایا.  | 

+  85/10/16 2 PM   .شایا.  | 

+  85/10/16 2 PM   .شایا.  | 

زندگی به خوشمزگی سرلاکیه که تو میخوری
به بدمزگی لازانیایی که من میپزم
به بیمزگی بازی های که در میآره
نقطه و تعجب هم نداره

+  85/10/16 2 PM   .شایا.  | 

 با برنزه ی اورنج کانتی پا میشه میره مغازه...یه درجه تیره تر از پوست خودش کرم میخواد!
پ.ن:نفهم فروشنده اییه که رنگ پوست خودشو نمیدونه!
هیشکی نمیدونه چه رنگیه!
+  85/10/16 1 PM   .شایا.  | 

یه مشت روانی بی انرژی افتادیم رو دور انرژی بخشی به هم دیگه!
چیه که باید بهم انرژی بدیم!
+  85/10/16 1 PM   .شایا.  | 

آخر شعار بود مگه نه!
+  85/10/16 1 PM   .شایا.  | 

شاید احمق باشم ولی نه دیگه تا این حد!
پروسه ی افسردگی -خود در گیری به پایان رسید!
نه شما رو مسخره کردم و نه خودم رو.
زین پس شاهد سری جدید مجموعه داستان های ژانگولری من باشید!

+  85/10/16 1 PM   .شایا.  | 

هه!گزک میل زده که اکانتم رو بسته!
دارم دوباره سوسک میشم!

+  85/10/16 1 PM   .شایا.  | 

  کسی حرفی نداره؟
میخوام درش رو گل بگیرم!
تا اطلاع ثانوی!
تا وقتی که جفت پا رو حسم پریدم و دودستی رو فکرم بشکن زدم!
تا وقتی که زمان برام دیر و زود نگذشت...
تا وقتی که جنگیدنم با خودم نبود...
تا وقتی که از بودها خوشحال باشم  و نبود ها ناراحتم نکنه...
تا وقتی که سلام و خدافظ برام یه رنگ بشه...
تا وقتی که خودم مثه نقاب سگم بشم...
تا وقتی که نذارم ...نگم...نکشم...نباشم!
تا وقتی که اوضاع عادی بشه!تا وقتی که عادی بشم!
تا وقتی که بشم مثه همه..
قول شرف!
+  85/10/16 0 AM   .شایا.  | 

+  85/10/15 1 PM   .شایا.  | 

نمیدونم چرا موقع تستیمو نوشتن...فقط بلدیم بگیم خوشگل و مهربون و باهوش؟
یعنی هیشکی نیست که نه خوشگل باشه نه مهربون و باهوش اما دوستش داشته باشیم؟
یا داریم دروغ میگیم؟
یا حوصله نداریم طرف رو واقعا توصیف کنیم؟
یا جسارت...
یا..
ی...
+  85/10/15 1 PM   .شایا.  | 

 به چی داری فکر میکنی؟
-خودت به چی داری فکر میکنی؟
 به چی داری فکر میکنی خودتی!

+  85/10/15 12 PM   .شایا.  | 

این که شعر حافظ با گیتار برقی و یه صدای بم  خش دار همراه بشه...
با این که شعر حافظ با گیتار برقی و یه صدای خف حال به هم زن همراه بشه...
خیلی فرقشه !
فرقش اینه که یه سوسک فاضلاب دلش میخواد یهویی بی گیتار برقی و با یه صدای خز
بخونه که:در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست....
و نخونه که:ای صاحب کرامت شکرانه ی سلامت...
+  85/10/14 10 PM   .شایا.  | 

زده سرم که این حنا خانوم که ابی اینطوری از ته دل براش میخونه چه شکلیه..
بوتش پپسیه یا تیمبر؟...موهاش, های لا لایه دودیه یا زرد بدرنگ؟...
درس میخونه یا میره کلاس گلدوزی؟..برق میخونه یا نساجی؟...
اهل موسیقی و کتاب هست؟...ورزش و فیلم چی؟...
اصلا ابی رو دوست داره یا نه!
+  85/10/14 10 PM   .شایا.  | 

عکس بچگی  ...اخلاق...رفتار...پسرونه اس قبول!
میره نانچیکو یاد بگیره که حال هرکی که میگه "افکار"ت پسرونه اس رو بیگیره!

+  85/10/14 10 PM   .شایا.  | 

خسته.کثیف.خاکی.من.پرنده.کوله.پرتابل.بوق.استپ.موتور.متلک.دی جی.چگورا.
جسیکا.بی قلاده.سه سالشه....
چرا هیشکی قلاده شو نبسته؟
+  85/10/14 9 PM   .شایا.  | 

میخوام همینجا اغراق!کنم که...
۱.تا حالا پارتی نرفتم ..ولنتاین نداشتم..
گاگول نبودم!اما عشقی نداشتم که دلم بخواد باهاش پارتی برم
یا ولنتین دوست داشته باشم ازش هدیه بگیرم!
۲.آنرمالم!یا عصبانی(منطقی) یا خوشحال(احساسی)...اکثر مواقع خوشحالم!
۳.کتاب های باکلاس میخونم..آهنگ های بیکلاس میگوشم...
۴.خط چشم کشیدن و پشت چشم نازک کردن بلد نیستم!
۵.تو دنیای مجازی راحتم تو دنیای واقعی نیمه راحت.
۶.از بیتربیتی بیشتر از بیشعوری بدم میآد.
۷.با بچه ها خوبم تا وقتی رو لباسم خراب کاری نکن با بزرگا خوبم تا وقتی رو اعصابم...
۸.صبور نیستم!زور میزنم که باشم ولی نیستم...نمیتونم صبر کنم کامنتدونی ام بترکه بعد آپ کنم!
۹.محافظه کار صادقی ام و مغرور بی افاده ای
۱۰.آشپزی و خیاطی؟فکر کنم تفریحات اجباری جالب تری هم تو زندگی هست!
از خانمی..خانمم..لوس بازی...موی زرد..و النگو متنفرم!
۱۱.کوتاه میام..کوتاه میآم ...خیلی کوتاه میآم و بعد بیگ بنگ!
۱۲.قابلیت برقراری و عدم برقراری ارتباط با هر نوع جانور دو پایی رو دارم...
۱۳.فوتبال میبینم.. شنا میکنم... شطرنج میزدم..
۱۴.دوست دارم صادقانه نقد بشم..حوصله ی محبت الکی ندارم!
۱۵.پیشفرض ضایع کن خوبی ام...در جواب مردنی بی جون!۱۰ تا دندون عقل میکشم یه آمپول نمیزنم!
۱۶.سمج؟لجباز؟لجوج؟حاضر جواب...کم نمیآرم!
۱۷.اگه بخوام میتونم..حیف خیلی کم میخوام..
۱۸.از بازی های مسخره بدم میآد یکی اش همین:باش..باش..باش...نباش!
۱۹.در تراژیکترین لحظات شادی آفرینی میکنم..و تو شادترین لحظه ها دچار پوچی میشم!
۲۰.مینویسم پس هستم!
+  85/10/14 8 AM   .شایا.  | 

میجنگیدم و به جنگیدنم افتخار میکردم....
حالا از اون همه دب دبه و کب کبه ...فقط جنگیدنش مونده...
اونهم علیه یه دشمن فرضی!
+  85/10/13 0 AM   .شایا.  | 

تازگی ها حسم رو نه ابراز میکنم نه بیان...یه جورایی پرتش میکنم تو صورت آدم ها
اونها هم فکرشونو راجع به حسم شوت میکنن تو دلم
من شاید صورت اونها رو زخمی کنم اما هنوز زخم معده نگرفته ام!
+  85/10/13 0 AM   .شایا.  | 

من چه رنگی ام؟
+  85/10/13 0 AM   .شایا.  | 

اول من پرسیدم....
اول من گفتم....
اول من پیدا کردم...
اول من بودم!
من حق رو نه به هابیل میدم نه به قابیل...مادامی که نفهمم کدوم زودتر اومده!
+  85/10/13 0 AM   .شایا.  | 

اتاق دختر م رو فیلتر کردن!
+  85/10/13 0 AM   .شایا.  | 

نه اون تورو هیچوقت آرزو نکرد
شاید که نخوای که اون بخواد!
+  85/10/12 11 PM   .شایا.  | 

عاقلانه اش اینه که وقتی واسه اونایی که دوسش دارن نه وقت داره نه انرژی
واسه تویی که دوسش نداری کلا تعطیل شه
عاقلانه اش اینه...جاهلانه اش این نیست
+  85/10/12 11 PM   .شایا.  | 

امروز نشستم همه ی حرفهام رو خوندم
به زودرنجی هام نخندیدم
  سر بیفکری هام هم غصه نخوردم
قول هم نمیدم که عوض بشم
    حسم رو هم نمیکشم
هر وقت بخوام فکر میکنم
هر وقت بخوام حس میکنم
تا جون همه و خودم در بیاد
تا فک مام زمین صاف شه
تا همه ی دنیا بفهمن این شعر مال کیه
.
.
شعری بود از: ماخوذ به حیا یی که از ماخوذیت به حیاش فرار کرده!

+  85/10/12 11 PM   .شایا.  | 

دنبال شباهتم بین :ماهایا پطروسیان و نیکولاس کیج...
دنبال تفاوتم بین زن بدلی و family man.....
این دنبال بودن ها, توی راه داره اتفاق میافته...
اون هم بغل دست یه خانوم پوشیده با پیتزایی تو کیسه نایلون...
با خود خواب آلودی که به روی خانوم پوشان نمیبینه که بگه:
ببخشید میشه ۲۰ دقیقه ای شونه تون رو غرض بدین تا من یه ربع بخوابم؟!
+  85/10/12 6 PM   .شایا.  | 

امروز یه پا نداشتم...لی لی کنان زندگی رو گذروندم.
دیروز یه دست نداشتم...روز پیشش یه چشم...
فردا قراره یه عقلم رو بذارم کنار...
+  85/10/11 11 AM   .شایا.  | 

فری
+  85/10/09 12 PM   .شایا.  | 

 قد رامپانزل (رامپونزل) گیس بلند کردی که کدوم شاهزاده ی سوار بر اسب سپید ازش بالا بره...
شازه تویی..تویی که باید به خودت برسی...
واسه همین در و گهر فشانی هاست که دارم میرم کچل کنم...
+  85/10/09 11 AM   .شایا.  | 

ناراحت نشو!دیگه نه به جونت قسم میخورم, نه به مرگت , نه سر اسمت, نه به شرافتت.
از این به بعد تو روحت قسم میخورم!
+  85/10/09 11 AM   .شایا.  | 

خوشم نمیآد از اون هایی که فقط پشت سرم و توی دلشون تحسینم میکنن...
کم هم نیستن!
اونی که پشت سرم بد میگه...حداقل یه علت موجه داره...اما تو ها چی؟دورو؟!ترسو!
از پر رو شدنم میترسین...میترسین که دیگه نتونین تحسینم کنین؟
پ.ن:چقد دلم واسه تست های اندیشه سازان تنگ شده...
مخصوصا سخت هاش..مخصوصا مفهومی هاش...مخصوص اگه درست میزدی...مخصوصا!
+  85/10/09 11 AM   .شایا.  | 

۱.داستان این ز.ش شده داستان دختر غربتهایی که حراست واسه خاطرشون به ما گاگول ها گیر میده!
عکاسی از محوطه ممنوع...عکاسی از جانداران محوطه آزاد!
خدا هرچی میده یا فرهنگ و ظرفیتش رو هم بده یا اصلا نده!
چشمت درآد که داری در به در میگردی که ندیده نمونی...
من و خودم:داستان حریم شخصی و حفاظتش و اینها شده
یه ترکیب بد ترکیبی از قانون! کپی رایت و رگ متورم گردن غیرت..

۲.تهمینه میلانی در حرکتی خارج در خارجه فرموده اند:دختران ایرانی وحشی..بیپروا و بد شده اند!
خودم و من:نماد زن سالاریمون که شما باشین دیگه چه گله ای از پدران سالار؟!

۳.آخرین شب آرامش و سرنوشت شوم دخترانی که به حسشان احترام میگذارند...
و آینده ی درخشان دخترانی که پسندیده میشوند(هرچند به کررات)!!!..
من ومن:همیشه باید بپسندنمون؟

۴.استاد؟همکلاسی؟دوست؟عشق؟حق؟شعور؟راننده تاکسی؟شاگرد بقالی؟
خودم و خودم:خفه بمیر!
+  85/10/09 11 AM   .شایا.  | 

بروس!قول بده وقتی عاشقم میشی...همه اش برف بیاد!
منم قول میدم:بذارم بهم بقبولونی که:تو خدایی!
سر تغییر دادن اراده ی تغییر ناپذیرم هم بعدا کل میزنیم!
+  85/10/09 11 AM   .شایا.  | 

از چشمم افتادی مثه قطره ی اشکی که موقع عطسه ی صبحگاهی, بعد دیدن آفتاب, از چشمم میافته!
+  85/10/09 11 AM   .شایا.  | 

تو کل راه دلخوشی ام نه به همسفر نداشته ام بود..نه به خوشتییپ هایی که از جهت مخالف میاومدن
انگیزه ام نه سیاه کردن کتونی های سفید بود و نه سفید و خاکستری کردن مانتوی سیاه
پر غم شعر های بچگی و پر شادی...
شادی ای قد یه پیچ اضافه ی بستنی...شادی ای قد یورتمه رفتن تو کوچه های خلوت...
شادی ای قد سوت زدن های یواشکی...
نه واسه عواطف چرندم ..نه واسه افکار پرتم.. 

+  85/10/09 11 AM   .شایا.  | 

واسه ولنتایم کلی نقشه دارم!
میخوام برم یه کافی میکس توپ...یه کافی نت و دو تا کافی شاپ خوشمزه سفارش بدم!
و اونقد خوش بگذرونم که همه ی جفتها دلشون تک منو بخواد!
+  85/10/09 11 AM   .شایا.  | 

یه عمو دارم وقتی فهمیده نمیشه حالش گرفته میشه...
یه دفعه یه داستان آپ کرد...فک کردیم داستان خودشه....نبود!
الان حال اون عمو رو دارم...وقتی فک کردین مثه چکش  نشستم  سلینجر آوری کردم!
+  85/10/09 11 AM   .شایا.  | 

فرنی:داری به کدوم راه فکر میکنی؟
زویی:تو هنوز نفهمیدی که من اصلا فکر نمیکنم!
فرنی:خب  حس که میکنی!
زویی:اگه بگم مثه فورد جنگل واژگون بیتفاوتم؟
فرنی:اما من مثه کورین چشم و گوشم رو نمیبندم!
زویی:اما ضعیفتر از اون عمل میکنی!
فرنی:ضعیف نیستم..اما احساس ضعف میکنم...نه به خاطر حرفهایی که زدم, نه به خاطر رفتاری که داشتم, نه به خاطر فکرهایی که به سرم زده, نه به خاطر اوضاع و احوالم...
احساسم قدرت پیدا کرده و من احساس ضعف میکنم!
زویی:هیچوقت بهت گفته ام که:
عدم وابستگی ام به عموم جانوران دوپا, از قدرت من نیست و از ضعف اونهاست؟!
فرنی:اتفاقا همون هایی که با دو شاخه رز و ۱۰۰ میل عطر و ۳ کیلو دوستت دارم عاشق میشن
خیلی راحت دل میکنن...چون به این نکته واقفن که:دارندگان چنین تواناییهایی کم نیستن..
زویی:مخصوصا اگه طرف یه خوشتیپ تحصیلکرده ی خونواده دوست باشه!
فرنی:اشکال من اینه که همه چیز رو به خودم برمیگردونم...
....اگه مشکلی هست پس تقصیر منه!
زویی:اگه نمیتونی مشکلی رو حل کنی...خودت جزیی از اون مشکل نباش!
فرنی:خب آخه اون تو گذشته ای شیرجه زده که داره حال من رو میسازه..
زویی:فرض کن من تو خودم غرق شدم ...حالا تو هم میآی تو من غرق میشی....
جه چاره ای دارم جز تحمل یا فرار؟
فرنی:حسم با حداقل شروع شد ...خواستم که با حد وسط ادامه بدم...اما حالا حداکثر رو نمیخوام...
من دیگه اصلا به حد فکر نمیکنم....نخواستن از خواستن خیلی بهتره..
زویی:نمیخوای که بخوای؟یا میخوای که نخوای؟
فرنی:بودن پر درده ..اما نبودن فقط یه درده...درد نبودن!
زویی:این چه بلا بودنیه که انقدر دردناکه!
فرنی:به غریبه ها راحتتر میشه راست گفت..
زویی:و لین یه غریبه است!
فرنی:خسته نشدی؟
زویی:از؟
فرنی:من که خسته شدم!
زویی:از؟
فرنی:خسته نباشی!
زویی:از؟
فرنی:عمرا دیگه بهت بگم...
زویی:از؟
فرنی:خفه شو و گوش کن!یه جورایی بگی نگی, انگار دارم با حسم منطقی میشم!
زویی:حالا حست قویتر شده یا فکرت؟
فرنی:هیچکدوم!فقط جسارتم واسه ابراز و داشتنشون زیاد شده...
زویی:"خسته است و کلافه...از یادی که از یادش نمیره"
فرنی:خواهش زیادیه اگه بخوام برای یک بار هم که شده  به جای تعبیر و تفسیر حرفهام رو حس کنی؟
بیشتر از یه روشنفکرمآب که ادای روانکاوها رو در میآره ,به یه حسگر خوب احتیاج دارم...
زویی:"با اخمش به همه لبخند میزد..آخه یکی چشمهاش شبیه بود و یکی نگاهش"
فرنی:من از این حرفهایی درپیت عاشقونه بدم میآد...
اینها عشق رو کم میکنن...اینها عشقو چیپ میکنن...ناقصش میکنن!
زویی:کی بود که اولش دم از نقص عشق میزد؟
...
..
.
من:اگه منتظر یه پایان شگفت انگیز بودین متاسفم!

+  85/10/07 11 AM   .شایا.  | 

فرنی:نقص عشق اینه که میخوایم همه ی کمبودهای عاطفی مون رو ,رو سر کسی که خودش از فرط کمبود به ما پناه آورده بریزیم...
زویی:مشکل نو اینه که دنبال عشقی!نمیذاری خودش سراغت بیاد...تو جون میکنی و اون در میره..
فرنی:من به حسم احترام میذارم..من حق انتخاب دارم..نمیخوام که انتخاب بشم!
زویی:تو در کمال وقاحت همه ی معادلات رو بهم میزنی و بعد هم
در کمال سفاهت منتظر جواب میشیشنی...
فرنی:از بودنش ناراحت بودم چون وقتی نبود خیلی ناراحت بودم...
زویی:خاک تو سرت که دوستش داری...
فرنی:بعدش ...وقتی بود خوشحال بودم و وقتی نبود ناراحت...
زویی:خاک تو سرش که دوستش داری

فرنی:زاخاری گلس!بهتره به جای مسخره کردن من یه فکری به حال روابط بیاصالت خودت بکنی!....بعد بعدش فقط از بودنش خوشحال بودم...
زویی:و بعد بعد بعد؟خاک تو سر من که دوستش داری!
فرنی:مساله اینه که...
زویی:خاک تو سرمون!دیگه دوستش نداری؟
فرنی:بذار حرفم رو بزنم!مساله اینه که باید انتخاب کنم!
زویی:من که از اولش هم از این پسره ی خودخواه خوددرگیر بدم می اومد...حالا بودن رو میخوای انتخاب کنی یا با هم بودن رو؟
فرنی:باید انتخاب کنم که دوستش داشته باشم یا دوستم داشته باشه...
زویی:با این ظرفیت های پایین انتخاب توامان راه به جایی نداره!!!
بادی:(با صدای ابی):مثه پروانه ای در مشت چه آسون میشه ما رو کشت..
فرنی:هیشکی واسه مردن کرم های سبز شعر نمیگه..
زویی:تو میتونی اولینش باشی!
فرنی:تو میدونی که ئمن شعر نمیگم!من واسه خاطر چیزی که هستم شعار نمیدم..
زویی:خب کرم کوچولوی سبز نخراشیده و نتراشیده ی من؟فکر نمیکنی توقعت واسه محبوب بودن قد پروانه یه خورده زیادی زیاده؟
فرنی:کسی نخواست که محبوب باشه...
زویی:پس؟زود باش ترک بعدی اش"بگو آره نگو نه"ئه!
فرنی:نترس رو شافله
زویی:همه مون شافلیم
فرنی:واسه کلی گوییهات نظری ندارم!
زویی:خب تو یه لوپ افتادیم...آِخرش؟
فرنی:اگه قسمت اینه...نمیخوامش!
زویی:پس سر فرمایشات گهر بار مام زمین چی میآد؟
فرنی:فکر کن دو تا انتخاب داری...راه سومی وجود نداره...یه  طرف یه چاهه به عمق
بینهایت...طرف دیگه پر چاله است به رقم بینهایت..واسه جفتش باید یه اندازه جون بکنی...حتما هم سقوط میکنی و حتما حتما هم نجات پیدا میکنی...تو کدوم رو انتخاب میکنی؟ 

+  85/10/02 1 PM   .شایا.  | 

همیشه هستم واسه همین همیشه بودن هیچوقت نیستم!
+  85/10/02 1 PM   .شایا.  |