+
85/11/30 2 AM  .شایا.
|
فکر کنم بس باشه...این خودکشی های شبانه و تو کشی های روزانه ام...
نه تو لیاقت مردن داری و نه من عرضه ی قاتل بودن...
تو بمیر واسه خودت و من زندگی میکنم برای مرده نبودن...
+
85/11/30 2 AM  .شایا.
|
هیچی بیشتر از خودگول زنی آدمو دلتنگ آدما نمیکنه...
و هیچی بیشتر از واقع بینی آدمو متنفر...
+
85/11/30 2 AM  .شایا.
|
+
85/11/30 2 AM  .شایا.
|
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم؟
+
85/11/30 2 AM  .شایا.
|
از فردا..
از امروز...
از الان...
از دیروز؟
+
85/11/30 2 AM  .شایا.
|
+
85/11/30 2 AM  .شایا.
|
+
85/11/30 2 AM  .شایا.
|
+
85/11/30 2 AM  .شایا.
|
خواهش!
میشه؟
نمیشه؟
جهنم!
خواهش!
+
85/11/30 2 AM  .شایا.
|
سرشار ...مالامال..انباشته...آکنده...مملو...از زندگی!
بسه دیگه خفه شدم!
+
85/11/30 1 AM  .شایا.
|
دلم یه آغوش گرم میخواد واسه مشت کوبیدن...واسه شنیدن...واسه غر زدن...واسه عر زدن...
واسه درک شدن...واسه حق دادن...واسه الکی حق دادن...واسه همیشه حق دادن...نه! واسه آروم شدن ,حق دادن...اصلا واسه مسخرگی حق دادن...اصلا بدون حق دادن!
+
85/11/30 0 AM  .شایا.
|
از اونایی که حرفی واسه گفتن ندارن متنفرم...
گاهی چقدر دلم میخواد مزخرف بشنوم..
+
85/11/30 0 AM  .شایا.
|
+
85/11/29 11 PM  .شایا.
|
نگاه های خواهنده...آغوش های باز...
چرا انقدر دلگیر شده ان؟
+
85/11/29 11 PM  .شایا.
|
داشت داد میزد...خودم شنیدم...
دیگه نه نه نه ناله نمیکرد...
هوار میزد و میگفت:مگه من از این زندگی....چی خواستم!
خودم شنیدم!
دلت نسوزه ...اون میتونست داد بزنه....
+
85/11/29 11 PM  .شایا.
|
...نه با لحن بچگونه...خیلی جدی...خیلی خشن...خیلی جدی...
+
85/11/29 11 PM  .شایا.
|
پسرک عقب مونده با نگاه های سنگین....دخترکای خلاف تازه کار...مهناز که فالم رو خیلی ارزون می فروخت...مارک هایی که بهم فروخته شد...پرنده ای که واسه خندیدنم میپرید...شیر و جوجه ای که میدونستن قهقه هاشون از پوسته هم پوستی تره..و ماشین هایی که زیرم نگرفتن...و پایان ناپذیری نشونه های بدمصب....
+
85/11/29 11 PM  .شایا.
|
"30 Minutes":
Out of sight/Out of mind/Out of time/To decide/Do we run?/Should I hide?/For the rest/Of my life/Can we fly?/Do I stay?/We could lose/We could fail/In the moment/It takes/To make plans/or mistakes/30 minutes, a blink of an eye/30 minutes,to alter our lives/30 minutes,to make up my mind/30 minutes,to finally decide/30 minutes,to whisper your name/30 minutes,to shoulder the blame/30 minutes,of bliss, thirty lies/30 minutes,to finally decide/Carousels/In the sky/That we shape/With our eyes/Under shade/Silhouettes/Casting shade/Crying rain Can we fly?/Do I stay?/We could lose/We could fail/Either way/Options change/Chances fail/Trains derail/30 minutes, a blink of an eye/30 minutes,to alter our lives/30 minutes,to make up my mind/30 minutes,to finally decide/30 minutes,to whisper your name/0 minutes,to shoulder the blame/30 minutes,of bliss, thirty lies/30 minutes,to finally decide/To decide/To decide, to decide, to decide/To decide/To decide, to decide, to decide/To decide
+
85/11/29 11 PM  .شایا.
|
+
85/11/29 10 PM  .شایا.
|
مینی میگه:شاملو گفته:
رهایی را شایسته ی بودن است!
...
ولی من به مینی میگم که به شاملو بگه:
بودن را شایسته ی رهایی است...
یا دستکم:شایا را شایسته ی رها بودن...
+
85/11/29 2 AM  .شایا.
|
قطره های اشک حرمت دارن..مثه مرواریدن...دل میبرن...دل میسوزونن..
اما واسه اشک های فله ای...واسه هق هق های از ته دل ...هیشکی هیچ حسی نمیفروشه!
+
85/11/29 1 AM  .شایا.
|
.. I feel so low nowوI'm here and I still don't knowوyou're thinking of meوI fear if you still hate me
+
85/11/29 1 AM  .شایا.
|
زمان را گم کرده بود...
زمان که یافت...مکان بیمعنا شد..
حوصله ی داشتن را هم ندارد...
بودنش از نخواستن نبودن...
نبودنش از خواستن بودن...
چند روز برف تا خنده ای از ته دل...
چند هفته باران تا کم رنگی تلخی..
چند ماه تگرگ تا دوباره دیدن...یافتن..بودن و باز نبودن...
چند سال قحطی...چند صد سال ندیدن..؟
چند صد قرن زندگی؟
چند کیلو بغض؟چند متر گریز؟چند ساعت خودفراموشی؟
چند ثانیه دلخوشی؟
آه از این اراده ی تغییر ناپذیر آدمی...
وای از این تردید...
فریاد بر این سکوت...
سکوت بر این فریاد!
.
نه ترسیده نه ترسان...بی هیچ ترسایی..
.
زندگی زیبا میماند!
پ.ن:میتونم اینجوری هم بنویسیم!میتونم اصلا هم ننویسم!
+
85/11/28 8 PM  .شایا.
|
+
85/11/28 2 PM  .شایا.
|
+
85/11/28 2 PM  .شایا.
|
+
85/11/28 2 PM  .شایا.
|
پ.ن:اینو کی به کی میگه آقای داریوش؟
+
85/11/28 2 PM  .شایا.
|
نه تقصیر توئه...نه تقصیر من...نه تقصیر ما...
نه تقصیر خدا...
مقصری نیست و همه قاصرن از تقصیری که کسی نکرده...
+
85/11/28 1 PM  .شایا.
|
مشکلو که مینویسه..انگار حل میشه...
واسه همینه که همش مینویسه...
+
85/11/28 12 PM  .شایا.
|
دلم میخواد با پرنده برقصم ...یه رقص خرکی بالکنی...
بدون پروژه ای که رو دستش گذاشته باشم...
+
85/11/28 12 PM  .شایا.
|
اونقد که تو آره.. اون نه؟...خب جوابش یه خرسه me2u ئه..بدون uئه..
که شاید به سختی بتونی بخریش اما به راحتی میتونی پیداش کنی...
خریدن هم یه جور اکسپته دیگه...
+
85/11/28 12 PM  .شایا.
|
یاد تابستونی میافتم که واسه من عطر مشورت میداد و واسه تو بوی خیانت...
افسوس که ..
نه من مشاور صادقی داشتم و نه تو خائن خوش سلیقه ای...
+
85/11/28 12 PM  .شایا.
|
آره همیشه جلز و ولز میزنه...
اما نه وقت هایی که تو اینو میخوای!
+
85/11/28 12 PM  .شایا.
|
+
85/11/28 12 PM  .شایا.
|
مثه ققنوس بودم...ققنوسی که اعتماد به نفسشو آتیش میزد تا تو با حرارتش معتمد به نفسش بشی...حالا دیگه ققنوس نیستم...اصلا منو چه به آتیش به سرهای اساطیری !
+
85/11/28 12 PM  .شایا.
|
مرگ تو نه وقتیه که برای صدمین بار از آدرس بوک دیلیت میشی...
نه وقتی که برای هزارمین بار پرتت میکنم تو نول...
مرگه تو الانه که برای اولین بار حسم هست(بود) اما نوشتنم نیس...
+
85/11/28 12 PM  .شایا.
|
+
85/11/28 10 AM  .شایا.
|
بیتفاوت....
پر حرف شد...
پر حرف,فکور شد..
فکور,بی فکر شد...
بی فکر,غمگین شد...
غمگین,بی حس شد...
بیتفاوت, بی حس شد..
بی حس, بیتفاوت شد...
.
بیتفاوت ,بیتفاوت شد!
+
85/11/28 10 AM  .شایا.
|
لالایی های نخوانده ام را مینویسم...
+
85/11/28 1 AM  .شایا.
|
نگران یاد هایی که یادم هستن و نمیخوان باشن....
نگران یاد هایی که یادم نیستن و میخوان که یادم باشن... پ.ن:من نگران ۱۴ فوریه نیستم ...نبودم ...
این 14 اسفنده که منو نگران میکنه...
+
85/11/27 9 PM  .شایا.
|
عروسکهای مغرور میسازه...مغرور و شکستنی...
عروسکهای بی غرور نشکن رو میسازه واسه شکستن شکستنی ها...
بعد هم میآد (یا نمیآد) و ثابت میکنه که مغرور نشکن یه دونه است و اونم منم...
هیچ تصویری هم بهت نمیده جز میتیکومانی که باید بهش احترام بگذاری
ت!
+
85/11/27 9 PM  .شایا.
|
شما یهو میآین میگین مهرم به دلتون افتاده...
ایشون بعد شیش میآن و میگن مجذوبم شدن...
خب من ولنتاین خوبی داشتم...با نفرت از منی که فقط میگه :نه!
+
85/11/27 9 PM  .شایا.
|
وقتی از لایت لایک حرف میزنم...
یاد گوگارت سواریهای بچگی میافتم...
که واسه صد متر بیشتر بودن و روندن چقدر منت میکشید و التماس میکرد...
شوماخر کوچولو با چه زوری ماشین چپه شده رو به راه میآورد...
حتی وقتی سر همه ی پیچ ها چپ میکرد ...
حتی وقتی تقصیری نداشت جز عشق روندن..
دیگه از لایت لایک حرف نمیزنم...
+
85/11/27 9 PM  .شایا.
|
دلش واسه داریوش میسوزه از بس که "من هنوزم نگرانم" میخونه...
حالا اون که رفته دیگه هیچ وقت بیاد یا نیاد...
میفهمی کی؟ اونی که گوش نمیداد مبادا ناراحت بشه...
غم پرست نشده...
ناراحتش نمیکنه لابد...
+
85/11/27 9 PM  .شایا.
|
+
85/11/27 9 PM  .شایا.
|
انگشتر تنهایی مو گم کردم...حالا دیگه حتی تنها هم نمیتونم باشم...
خالی ام از بودن و نبودن های با هم و بی هم....
با؟؟
+
85/11/27 9 PM  .شایا.
|
با عشق و تو داغ گرما تنهایی رفت...
با نفرت و زیر بارون و با هم نخواست بره...
+
85/11/27 9 PM  .شایا.
|
خودخواهه...
خودشو میخواد....نمیخواد خودشو بکشه..
+
85/11/27 8 PM  .شایا.
|
بعضی ها میگن:مرگ حقه...
واسه بعضی هام حق مرگه....
موسیقی متن:همه ی فرشته های گم شده پیدا بشن...دنیا بهشته!
+
85/11/27 7 PM  .شایا.
|
معادلات عاطفی اش رو میخواد با عبارات حسابی حساب کنه:هیچ دو دو تایی چهار تا نمیشه...
اما ۴*۴=۱۶ شد...حالا با یه پیشوند فوریه....
+
85/11/27 7 PM  .شایا.
|
+
85/11/27 7 PM  .شایا.
|
همه ی نذر ها ...همه ی بت ها رو میشکنه....
تا سال دیگه و نذر دیگه...ولی نه پای یه بت دیگه...
پ.ن:اون هیچ وقت پای هیچ بتی...واسه هیچ بتی نذر نکرد...
+
85/11/27 7 PM  .شایا.
|
+
85/11/13 2 AM  .شایا.
|
تا دوم ابتدایی هیچ اختراعی مفید تر از جاروبرقی نبود...
هم یه سواری مشت میگرفتی...
هم با صدای خف و جیغ می تونستی صد بار روزی غوکی بخونی...
هم خونه تمیز میشد!
+
85/11/13 2 AM  .شایا.
|
میدونی؟ لابدنمیدونی که میخوام بگم...
اصلا بدونی....من میخوام بگم!
+
85/11/13 2 AM  .شایا.
|
میخوام از خودم جدا شم...ابی
+
85/11/13 2 AM  .شایا.
|
من یه ماهی دو سر نیستم..نه!دو ماهی با یه سر هم نیستم..من یه ماهی ام..یه ماهی بی سر..
که رفته تو عمیق ترین دریاچه ی سیاره اش و تو افکار بی سرش غوطه ور شده...
اگه هم گاهی میبینی که میآد و میره...واسه اینه که مثه پری کوچولو نفس کم نیاره...
واسه اینه که کف نشه... کم نشه...
با همه ی محافظه کاریش جسارتش رو داره که بگه :گاهی نفس کم میآره...
اما این دلیل این نیست که دوزیست باشه...
حتی اگه هنوزم سبک و سیاق شناش تو زندگی قورباغه ای باشه.
چند دفعه بگم یه قورباغه دلیلی نداره که بخواد پروانه بلد باشه!
+
85/11/13 1 AM  .شایا.
|
روزی روزگاري یه شایا بود که:
یه روزيه میل رو چند دفعه زد...
يه روز ديگه هم چند ميل رو يه دفعه زد...
همه گفتن اون دختر بدیه....چون يهويي میل ها رو میزنه...
فرداي همون روزا يهويي دختر خوبي شد و همه ي اون ميل ها رو ديگه نزد...
+
85/11/13 1 AM  .شایا.
|
بین ما دیواری است..بود؟شد!گردید..
دلخوریم...لبخند میفرستیم...دیوار بالا میبریم...
این بار دیوار دلخوری هامان را اساسی بتن ریزی کردی...با فنداسیون عالی...نمای سنگ...
آخرش؟ من شدم کارگر خرابکار خراب ساز...و تو معمار باشی..
باشد معمار باشی...دیوارت را بساز...من دیگر خرابش نمیکنم..
بگذار تا نهایت سنگ و آجر برویم ...تا ته دیوار...
آخرش!میرسد روزی که تو خراب کار خراب ساز شوی و من معمار...
+
85/11/13 1 AM  .شایا.
|
شاید...اما نه به بیرحمی خودت...
بلکه شاید کمی بیرحمتر...
+
85/11/13 1 AM  .شایا.
|
onمیشه..onی نیست که بخوام براش نباشم..
از عشق بچگی اش میگه که هیچ وقت بزرگ نمیشه...
از عشق پاکی که با صد تا جی افه و هنوز قلبش و رگ غیرتش فعاله....
میگه میگه..میباله..میناله....
دیگه 4getگفتن هام فایده ای نداره ... میگم درک...dc میشه..
acمیشم ...بهش زنگ میزنم...
خوشحال و بیتفاوت...گوجه سبز تو دهن ادامه ی عشق بچگی اش رو بلغور میکنه..
خوشحالم که عشق بچگی نداشتم...عشقی از سر عادت...عشقی از جنس بیتفاوتی...
عشقی با طعم گوجه سبز..
+
85/11/13 1 AM  .شایا.
|
تم مشترک...حرف مشترک...تیپ مشترک...ذهن مشترک...هدف...
ببخشید میتونم شماره بدم؟
ببخشید كه نه..آخه اشتراک پویامون چندان پوشا نیست...
+
85/11/13 1 AM  .شایا.
|
نه عزیزم ...من نه ترسوام نه محافظه کار..نه محدودم..نه بسته...
دوست دارم مودب باشم...چون دوست دارم مودب باشم...
....وگرنه حریم مسخره مون رو میدونم چقدر راحت میشه شکست....
+
85/11/13 1 AM  .شایا.
|
اه..اه..اه!چه کار هایی که مثه یه دون کیشوت کوتوله به هوای" اگه مردشی" ها نکردم...(تو بچگی) براتیگان
+
85/11/13 1 AM  .شایا.
|
اوج تفاهمم با همنوعان درست روز هایی نمود پیدا میکنه که با دیفالت چه خوشگلم
بیرون میزنم و با فکت نکبت مواجه میشم..گاهی هم بر عکس...
گاهی حس میکنم یه اینورتر هیدن روم اینستاله...
+
85/11/13 1 AM  .شایا.
|
لبخند لیزا جرلردینی مرموزتره یا خنده های بیمعنا و بی پایان من...
که نمیدانی از سر گریه است یا خنده..از روی فکر و غرور است یا...
راستش خود مونالیزا خانم هم نمیدانست که سالین سال
لبخند احمقانه ی هیستریکش انقدر صاحب معنی میشه...
به جان خودت اگر لئوناردوی فقید هم میدانست...
خنده های بیطرح من که بماند...
+
85/11/13 1 AM  .شایا.
|
یه راه جنگلی...صدا فقط صدای راه رفتن خودت...رو خورده چوب و سنگ...
طنین فقط نوای جیغ جیغ خودت و زمزمه ی پرنده ها...
یه رودخونه ی کم عرض و عمیق..آب یخ!
و پرتو نور خورشیدی که فقط اینجا میتونی به سرطان زا بودنش شک کنی....
جنگل...هوا...طبیت...و من؟
پاشو عزیزم...پاشو جیگرم...این فقط یه جلد دفتره که داری از روش کپ میزنی..
+
85/11/13 1 AM  .شایا.
|
هم مربی هم بازیکن هم کاپیتان....
هم تدارکات هم بوقچی هم تماشاچی هم...
+
85/11/13 1 AM  .شایا.
|
+
85/11/13 1 AM  .شایا.
|
"و" همان اشتراک است و "یا" همان اجتماع...
هرقدر هم که برایم دلایل مستدل بیاورند و مدارک مسجل...
کنجی از رواق خانه ی ذهنم راضی نمیشود که نمیشود...
+
85/11/13 1 AM  .شایا.
|
وفتی خیلی خوشحالم ...وقتی موفقیت می بلعم...وقتی همه چی مرتبه...
دلم میگیره
انگاری یهویی خلایی میآد و میبلعتم!
+
85/11/13 1 AM  .شایا.
|
گاهی افکار مثبت و منفی ات با هم یه حرف رو میزنن...
گاهی چقد دلت میخواد در دهن ذهنت رو گل بگیری...
+
85/11/13 1 AM  .شایا.
|
دیگه نه مژه های چوب جارویی ات میریزه...نه مو های زرد فاشیستی ات..نه حتی ابرو هایی که روزگاری واسه ریکوست قجر کامیونیتی پوئن مثبت بود...حالا مثه کوه شدی دیگه ریزش و لرزشی نداري..
.حالا قلوه سنگهاته که رو سرت میریزه...
+
85/11/13 1 AM  .شایا.
|
نمیخوام بگم آدم پیچیده اییم اما مسائلم زیادی ساده شدن..
ساده و غیر قابل حل..
+
85/11/13 1 AM  .شایا.
|
رز لخت تایتان میشه کلم...ماتیلدای محشر لئون میره جنگ ستاره...همه چی انقد نقش!
+
85/11/13 1 AM  .شایا.
|
کاش مامان بابای تیم برتون ,از اون سر به هواها بوده باشن...
از اونایی که شناسنامه ی بچه شونو شیش ماه دیر میگیرن..
کاش تیم یه اسفندی بود...
+
85/11/13 1 AM  .شایا.
|
من-پرت-تو-رنگ...اگه نه...من میرم یه آتلیه ی جدا میزنم...توام برو بومت رو واسه خودت پرت کن...
+
85/11/13 0 AM  .شایا.
|
+
85/11/13 0 AM  .شایا.
|
+
85/11/13 0 AM  .شایا.
|
جلوی برد ..جلسه ای نبوده که نرفتی...پروژه..پاچه خواری..میانترم...همه رو داشتی...کردی..
یخ زدی...از این همه؟...
نمیشناسیش...نشناختیش...
میآد دستت رو میگیره تو دستش...
دست یخت رو گرم میکنه....و میره!
+
85/11/12 10 PM  .شایا.
|
"می سوزند الیاف مغز آدم"
"وقتی می بینند ولی نباید ببینند"
" آنوقت آدم به خودش چند ساعت فحش می دهد "
"می گویند وقتی نمی توانی کاری را بکنی "
" یعنی زورت نمی رسد به اجزای دست اندر کار این دنیا "
" و هر کاری هم کرده ای که بشود ولی نشده است"
" آن وقت باید فراموش کنی خودت را "
" به این می گویند عقب نشینی "
" آن وقت یک چیزی می گویی که نمی فهمند ، آن ها که هنوز امید دارند "
" آن وقت می گویند دیوانه است "
" نمی دانم "
" کاش می شد چشمم را ببندم "
" چشمم را باز کنم ، هیچ چیز نبینم "
"نه سیاهی کوری را و نه سیاهی بینایی "
" کاش می شد رها شوی از همه ی وابستگی ها "
" کاش می شد رها شوی "
" کاش می شد بر بالایی باشی وقتی بلندایش را کسی نمی داند "
" تا خدا را بر قامت سفیدش با عشق پایین بیایی "
" وقتی میدانی کنارت هست اویی که دوستت دارد به خاطر هیچ چیز"
" و با تو می ماند تا هر جا چون دوستت دارد "
"کاش قانون های این دنیا هم به همین سادگی می بود "
" بالای امید ها ی من ، بالای آرزو هایم دیر زمانیست فروریخته است "
" می خواهم پایین بیایم تنها ، بی هیچ کس "
" تنهایی خودم را می خواهم "
" این فکر ها که تنهایم بگذارند ، من هم پایین می آیم ، "
" با عشق ؟ "
" نمی دانم "
" همه می دانند دیگر که من گم شده ام "
" با خودم در تنهایی هایم که خوب فکر می کنم "
"بیشتر وقت ها خیلی چیز های بزرگ زندگی می شوند شوخی "
" خنده دار . مضحک . فالس . دروغ "
" خیلی بد است وقتی اینطوری می شود برای هر کسی . نه فقط من "
" آن وقت می گویند دیگر آن طرف عقیده ندارد به چبزی "
"خیلی آدم ها هم خوشبخت در نمی آیند در این دنیا "
"بیشتر آدم ها "
" بیشتر آدم ها ، زندگی نمی دانند "
" زندگی نمی کنند "
"چه فایده دارد این همه سرزنش"
" این همه فکر "
+
85/11/12 10 PM  .شایا.
|
تو کل دنیا فقط دو تا آینه هس که منو عاشق تصویرم میکنه:
۱.آینه راننده تاکسیها
۲.آینه دیوار دبلیو دانشگا
+
85/11/12 10 PM  .شایا.
|
+
85/11/12 10 PM  .شایا.
|
باز حرف زدم؟
باز باید حرف میزدم!
+
85/11/12 8 PM  .شایا.
|
امسال تولدها...
فقط میبینم کی چی میده و چی کی میگیره...
کیک هم دلم رو میزنه...
امسال تولد ها...
+
85/11/12 8 PM  .شایا.
|
میبینم همه ی زشتی ها رو...
میشنوم همه ی بدی ها رو...
میچشم همه ی تلخی ها رو...
.
پیش خودم میگم هلن کلر عجب دنیایی داشت...
.
و بازم میبینم و میشنوم و میچشم!
+
85/11/11 11 AM  .شایا.
|
در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد، هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر می شوی....
+
85/11/11 11 AM  .شایا.
|
کتاب...فیلم...
کوفته...قلقلی...تبریزی...
+
85/11/11 8 AM  .شایا.
|
شایا؟
+
85/11/11 0 AM  .شایا.
|
+
85/11/11 0 AM  .شایا.
|
آرشیوم پاک شد...
من پاکش نکردم...
آخه من آرشیو پاک کن خوبی نبودم!
.
+
85/11/11 0 AM  .شایا.
|
از صبح تا ظهر به این فکر میکردم که مگه التفات از لطف نمیآد؟
از ظهر تا شب هم به این فکر کردم که چرا ملتفت نبودم...
پ.ن:صبح تا ظهرم بیست سالی طول کشید...
ظهر تا شبم فقط یه سال!
+
85/11/10 10 PM  .شایا.
|
.
حتمآ باید برم سر خط؟
+
85/11/10 10 PM  .شایا.
|
میگم..فرشته ام!؟چطوره به جای به دو دست دعا نگه داشتنم ...
پاشی بیای یه هلی بدی...
بد مصب روشنه ها...ولی نمیدونم چرا جلو نمیره..
+
85/11/10 8 PM  .شایا.
|
گاهی اونقدر دیر به خواسته ات میرسی که به جای بال بال شادمانی...
دست به کمر وایمیسی جلو خودتو.. پرو پرو برمیگردی میگی:اصلا کی خواست!
+
85/11/10 8 PM  .شایا.
|
از فداکاری های اگزجره و مخفی واسه آدم هایی که دوستشون نداری متنفرم...
حتی اگه خودم ۲ سال قهرمان پاریس-داکار بوده باشم...
+
85/11/10 8 PM  .شایا.
|
تو یه لجن زار افتادیم اسمشو گذاشتیم :دنیا..
توش دست و پا میزنیم و بهش میگیم:زندگی..
به هر کی هم که بیشتر لجنی بشه میگیم:سازگار...موفق!
شاید منم
لجنی شده باشم اما تا جایی که بتونم
لجن نمیشم...
قول میدم!به شرافت همین لجن زار قسم!
+
85/11/10 8 PM  .شایا.
|
من یه آلیاژم...
شلوغ..یواش..سمج..بیخیال..
با کلی شیشه خورده و خورده فلز
که دیگه هیچ آهن ربایی جذبم نمیکنه..
آخرش هم میدونم
میرم تو یه میکروچیپ بغل یه ترانس شکم گنده ی
بدترکیب خواب آلود سیبیلو ی بد دل
اسممون هم میشه زوج مفید دارلینگتون!
پ.ن:غلطش رو تو بگو...
+
85/11/10 8 PM  .شایا.
|