تبليغاتX
.NeptuNe.
.FaR BeYonD tHe PlanEt EarTh.
تنها نشانه ی رفتن:
نه اعلام ناهار=آبگوشت٬فرداست...
نه خالی شدن قفسه ی کتاب و جا باز کردن دراور لباس...
نه بطری های خالی دلستر لیمویی پشت در ...
نه چمدان های پر جلوی در...
تنها نشانه ی رفتن:
عوض شدن محتویات آبیه یخ جا صابونی با قرمز داغ است...
+  86/06/29 7 AM   .شایا.  | 

خدایا٬
خیلی دوستانه بهت بگم:
بعضی کارهات....واقعا درست نیست!
+  86/06/29 6 AM   .شایا.  | 

+  86/06/29 6 AM   .شایا.  | 

تو میخواهی و نمیبینی...
من میبینیم و نمیخواهم...
+  86/06/29 6 AM   .شایا.  | 

امیدهایش را که به همه داد...
نا امید کز میکند گوشه ای...
و اشک دار میشود برای امیدهای نداشته اش... 
+  86/06/29 6 AM   .شایا.  | 

بهانه میکند آغوش سر همیشه بسته ات را...
بهانه میشوی به بهای آغوشی که٬بی بهانه باز نمیشود...
+  86/06/29 6 AM   .شایا.  | 

آینه های کوتاه ..همیشه٬واسه نشون دادن حقیقت٬ خم ات میکنند!..همیشه...
+  86/06/26 8 PM   .شایا.  | 

نه به هم میخندیم و نه با هم٬..
ما با هم میخندانیم!
+  86/06/26 8 PM   .شایا.  | 

قبلا نمیدونست از خدا چی میخواد...
الان نمیدونه خدا ازش چی میخواند...

+  86/06/26 8 PM   .شایا.  | 

عادتش بود آخر همه ی داستانهاش مینوشت:آخر٬تمام٬پایان٬اتمام...
خیلی وقته آخر ننوشته...

+  86/06/26 8 PM   .شایا.  | 

صدای خستگی درکن ات را میدهی....
صدای بی خسته ای را میشنوی.....
صدایت  که ٬تمام که٬ میشود...
به این میاندیشی که صدای خستگی در کنم ٬
چقدر خسته بود!


+  86/06/26 8 PM   .شایا.  | 

یه پای مکبث زیادی جلو میرفت...
فقط آخرین اسب بلد بود شیهه بکشه...
رفت و آمد چاله ای خیلی زیاد بود...
موقع جنگ که لیزری میشد بغل دستیم سرشو میکرد تو کتاب راهنما تا سر گیجه نگیره...
من زانو به بغل نشستنم رو ادامه دادم...پرنده سعی میکرد مشتاق هنر باشه....
لحظاتی خواب بر نپتون مستولی شد...روح پاواروتی و بوچلی جمیعا شاد...
قویآ مرده ی اون خانم ۷۰ ساله ایم که رفت خودشو معرفی کرد تا نمایش بهش تقدیم بشه!
+  86/06/26 8 PM   .شایا.  | 

دلتنگ نشو..حتی برای دلتنگ کننده ترین٬نبودهای خندان...
دلتنگ نباش..حتی برای دلتنگ کننده ترین٬بودن های سرد ...
دلتنگ نباش برای هیچ بود و نبودی...
خودت باش!نه دلتنگ کسی...

+  86/06/26 8 PM   .شایا.  | 

خاری در چشم و دردی در سر...حس مرگت را میکشانی بر کوله ات...
و کوله را بر زمین میکرانی...پیرزن آنجاست...
صدایی صدایت میزند...نمیخواهی صدایی باشد..
نمیخواهی صدا٬صدای پیرزن باشد...نمیخواهی...برمیگردی...
"مرا ببر آن سمت خیابان"٬ نشانه رفته...
آن دست خیابان را برای خودت هم نرفته ای...
میگیری...میکشی...میبری..میروی...
ای آینده ی نیامده به آن دست هم رسیدیم...امری؟
دستت را میگیرد....................میبوسدش!
کاش بمیری با آن خار چشم و درد سرت...
خجالت دادنت را با تشکرهای بی پایانش  تمام نمیکند...
و هیچ تصویر قدیس واری از خودت نمیسازی با شنیدن
" یک ساعت است کسی مرا آن ور نمیبرد" گفتنش..
حس مرگت را میکشانی بر کوله ات...
کوله ی سنگینترت را میکرانی بر زمین...
کوله ای که پیرزن سنگینترش کرده...
باری میکشی..بار خواری..
+  86/06/26 8 PM   .شایا.  | 

همیشه باید حرفی رو که به نظرت "باید" بگی رو بگی...
فوقش بیخود کردی٬گفتی!

+  86/06/26 8 PM   .شایا.  | 

۱.سوار تاکسی که شد یهو خشکش زد! راسپوتین بانی .ام رو گذاشته بود راننده....
از خشکی زود در اومد یه تم دزدی از یه بدصدا بود...

۲.تنها آهنگی از The doorsکه جالبناک بود واسه اش:استرینجر
پ.ن:morrisonاش رو هم زیاد کنن لطفا:دی...
پ.پ.ن:کاش هیچ وقت با یه عکس قضاوت نکنیم!!...

۳.این آهنگ  I'd like to change the worldاز ten years after یه جوری بهت میفهمونه که
بعضی حرفها از دهه ی هفتاد به اینور خیلی زده شده....و در عین خیلی زده شدن..
عملا حرفی زده نشده...

+  86/06/26 8 PM   .شایا.  | 

فضول نیست..نه این که نخواد باشه...نمیفهمه!
چه لذتی داره فهمیدن حرف و حدیثی که طرف خودش نخواسته بهت بگه...
۱.که بفهمی و بپرانی به روی طرف :آری من هم میدانم!و یا انکار کند یا کتمان..
۲.که بفهمی و نپرانی به روی طرف:و بمانی با حرفی و حدیثی که میدانی و نمیداند که میدانی...
+  86/06/26 8 PM   .شایا.  | 

عاشق راننده تاکسیهاییم که فریدون فروغی میذارن و وقتی باقی پولتو پس میدن میگن:
یا حق!یا علی!
اونهایی که حرفاشون میمونه تو ذهن...اونهایی که میگن:
هزار و یک شب هم یه شبی تموم شد.....این داستان شب تاریک ما تموم نشد!

+  86/06/26 8 PM   .شایا.  | 

خیلی افسرده کننده است..وقتی دزدکی به ساندویچ یکی میزنی...
و بعد از گاز آخر تازه بفهمی سس فرانسوی اش لای زرورقش مونده ...

 

+  86/06/26 8 PM   .شایا.  | 

نپتون میپذیرد شغل "نو ریسپانس تو پیجینگ" گویی ٬را در کمال افتخار بپذیرد...
پ.ن:اگه تلفن جایی رو که میگیرین اشغال باشه و صبر کنید به:"لطفن مج ددن شماره گیری فرمایید"
فجیعی میرسین!... و متوجه عمق فداکاری نپتون میشید!

+  86/06/26 8 PM   .شایا.  | 

صدای تنها حیوانی را که ندیده در میآورد!...جغد!
و اضافه میکند که بلاخره به عقل گاج رسید که در تبلیغهایش
 به جای انیشتن گریزان از مکتب..
چهره ای آکادمیک و مشتاق مکتب بگذارند...
+  86/06/26 8 PM   .شایا.  | 

+  86/06/26 8 PM   .شایا.  | 

این  صدقه دادن کرک همت! تو شوی nothing else mattersخیلی تو ذوق میزنه..
حتی بیشتر از چسبوندن اون عکسه به نتدونیش...
و بعد ۱۰ سال  هنوزMemory remains را دوست میدارم...
حتی قسمت دارا را را گفتن آن جادوگر رذل را!
+  86/06/26 8 PM   .شایا.  | 

قویآ* مرده ی اسمش ام:     "راه پویان پایتخت سیر"
*از آنجایی که رسما مورد استفاده ی کاربران زمینی میباشد...
قویا را چون خزعبلات به نام نپتون زدیم..

+  86/06/26 7 PM   .شایا.  | 

نپتون همیشه گند میزنه به دروغهای مصلحتی همه..
چه اون موقع که بابا حال عمه خارجیه رو خوب تعریف میکرد..
چه این موقع که بی با میگه خواهرم به اینترنت وصله...
+  86/06/26 7 PM   .شایا.  | 

رقاص میگه:تا ایده رو تجربه نکنی٬نمیفهمیش...
               :حداقل تو دایره ی خودت آروم باش ..

+  86/06/26 7 PM   .شایا.  | 

حرفهای کوچیک وقتی زده نمیشن میشن یه عقده ی گنده...
به قول یکی قد غده ی ادیپ!:دی


+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

تف به ....تی که عمو رفتگرش یه پسر بیست ساله است که تو آشغالا دنبال "خوندنی" میگرده...
+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

کتاب نقل قولها را که ورق میزنی به آدم بسیار بزرگی میرسی:انونیمس!
+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

لیزاردینی میگفت:
چون سخته ارزشمنده...فرق الماس و زغال تو سختی کربنشه...
پ.ن:چه کربن سختی بودم اون روزها...


 

+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

از وقتی به لبخندش انداختی...
 میترسه به گریه ات بندازه!

+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

دلم میخواد بدونم چی میخوام...
پ.ن:آره استثنائا این یکی و میخوام...

+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

وقتی اولین پشکل زیر پاتو له نکنی٬میشه پشکل های زیر پات...
وقتی پشکل پشکل های زیر پاتو له نکنی٬میشه یه تپاله رو سرت...


+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

مرتیکه خودش میدونه خوب مینویسه..
مثه نامجو که میدونه کارش متفاوته...
واسه همین هم تو ذوق میزنه..
پ.ن:کار به تم و ملودی و تنظیم و اینها ندارم...
ولی هر کی میگه صدای نامجو قشنگه از نظر زیبایی شناسی
 تو مایه های تعطیلی افتاده به جمعه است...
+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

یه حرفو...وقتی یه بار میگم...یا بگو یا نگو..
ولی وقتی دوبار میگم...بگو!... حالا یا آره یا نه...
پ.ن:با خیال راحت میتونه بهت اصرار کنه..چون توش فش نداره!
+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

بیمقدمه و جدی میگه:نقاشا رسیدن به هال کوچیکه...
پ.ن: تنها تصویری که میآد تو ذهنت یه ارتش با لباس سفیده که رو دوششون سر نیزه
است و بی هیچ رحمی فرت  و فرت رنگت میکنن...
پ.ن:لغزش فرویدی ام هم سر هال واسه این بود که تو یه حال دیگه بودم...

+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

فیلم های با زیر نویس فارسی همزمان سه کک را به جانت میاندازند:
۱.دیالگ ها را  با زیر نویس مقایسه میکنی
۲.ترجمه ی ذهنی ات را با زیر نویس مقایسه میکنی
۳.کک مورد نظر یافت نشد..

+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

نیک نیم دو خط موازی میگه:
بیشتر به جای اینکه دوست داشته باشی بنویسی٬دوست داری خودتو تو نوشته ها خالی کنی...

+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

۱.چرا به نوشابه ی نارنجی میگن زرد؟
۲.فرق مشکی با سیاه چیه؟
۳.چرا یه زمانی جوراب سفید ممنوع بود؟
۴.چرا به وب کم میگن:وب!(نه کم)
.۵پف.و. یعنی چه؟

 

+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

دستاشو باز کرد...چشماشو بست.....
و تو همون حال از پیچ واپیچ های زیر پل رد شد...
تنها صدایی که میشنید صدای فحش های ترمز نگرفته بود...
آره اون بد و بیاه ها رو میشنید...چون گوش هاشو نبسته بود...
پ.ن:ایشالا دفعه ی بعد.
پ.ن:نپتون ها هم گاهی به سرشان میزند..
پ.ن:Yuki ko:دختر زمستان

+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

بچه که بود به جای "winner wins"
میگفت:"winnoo win"
وقتهایی که واقعا میخواد بگه٬میگه:وینو وین!


+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

سه برادر به هم ملحق میشوند. سه اسب شاخداری که زیر خورشید سینه ی امواج را میشکافند، از نیمروز سخن خواهند گفت زیرا از نور، نور میبارد تا شکفته شود.

 

+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

میون نت برداریهای قدیمیم پیداش کردم... خیلی قدیمیه...تایتلش رو نوشتم :ف.ف
نمیدونم فریدون فرخزاده یا فریدون فروغی...هرچی هست٬هست!
"زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت...مهربان بود ولی مهر نورزید..
طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد...در آبگیر قلبش جنب و جوشی بود٬
ولی کسی بدان راه نیافت...زنده بودن را برای زندگی دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن...
پ.ن:سامتینگ نور چینجز!


+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

یه جایی خوندم که :خوک ها به دلیل فیزیک بدنی قتدر به دیدن آسمون نیستن...
یه جایی میگم:و شاید ما هم به دلیل شیمی عاطفی...
پ.ن:یه جای دیگه خوندم:چرا هيچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام دهد؟
پ.پ.ن:یه جای بیربط دیگه هم خوندم:سعی کن شکست عاطفی رو با یه موفقیت غیر عاطفی جایگزین کنی...

یه غریبه یه روزی یه جایی گفت:دل بکن از همه!از همه!از همه ی همه...

+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

سوسک نکبت چراغ روشنو که دید گیج زد..
اولین باری بود که یه سوسک سوسک شده رو میدید...

یا گربه ها زیاد شدن..یا آدمها کم!
پ.ن:به ازای هر آدم سه تا گربه دید...

 

+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

آسمون کویر و ببین..ولی ستاره ای پیدا نکن...
تو کویر پیدا کردن ستاره خیلی راحته...
ولی اگه از کویر خیلی راحت زدی بیرون...
 بدون که پیدا کردن ستاره اته که خیلی سخته...

+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

hoy!
hey!
hay!
huy!...این یکی دیگه واقعا معنا نداره...

+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

بیخود هم دلتنگ نشو..خره این تویی که نیستی!
پس دیگرون باید واست دلتنگ باشن نه تو...
اگر هم واسه دلتنگیه این و اونه که دلتنگی کله ات رو نگه دار..
که واسه هالووین لازمش دارم!

+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

ـفلان..
+همه چیمون به هم میآد...مثه بنزین...
ـبهمان...
+اینم سهمیه بندی میشه...مثه بنزین...
پ.ن:حالم به میخوره از هرکی که همه چیز رو به مساله ی روز جامعه!! نسبت میده...
حالا بنزین یه وقت گوشتهای آلوده..یه وقت ایدز...یه وقت ...
چرا تو نک و نال های تشبیه دارتون یه ذره خلاقیت بار نمیکنین؟


+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

کبریت بزرگه رو بر میداره...روش نوشته:کبریت آشپزخانه...
پ.ن:حالا اگه یه وقتی یه جای دیگه روشنش کنی...روشن نمیشه؟
پ.پ.ن:کبریت بعد از فندک اختراع شده!
نتیجه:میتونیم ربطش بدیم به کم هوشی دستاندرکاران صنعت کبریتسازی...

ن:رو جامدادی سفیده نوشته:فور بویز اند گرلز!...
مرسی که اجازه دادین!مرسی که واسه این  یکی دیگه دیوار نکشیدین!

+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

تصویرت میکند٬تصویری میشوی در ذهن تصویر سازش...
تصویرت را جلو میبرد٬هستی!با تمام خوبی ها و بدیهایت...
و بدی های کم رنگت چه پر رنگ میشود..در این تصویر نزدیک...
میجنگد..ای تصویر بد !گم بمیر...پررنگتر میماند...
میجنگد آنقدر میجنگد که تصویرت با تمام خوبی ها و بدی هایش محو میشود..
وقتی به تمامی تصویرت میکند...محو میشوی از ذهن تصویرسازش...
تصویر ناقص و قشنگت همیشه به دور و ماندنی باد!

+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

حال به هم زن تر از بی اف جی اف هایی که زن و شوهر مینمایانند...
زن و شوهرهایی ان که میخوان بی اف جی اف باشن..

 

+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

4w که ارزشی نداره..حتی اگه کل اون 4w واسه خاطر تو باشه...
به قول دوپونها از اون بالاتر!4wکه ارزشی نداره...

+  86/06/23 5 PM   .شایا.  | 

sarih baash ama gostaakh nabaash, begoo are ama nagoo hatman ,begoo na vali nagoo ba'dan

montazer baash ama moatal nasho , tahamol kon ama tavaghof nakon , ghaate'  bash ama lajbaz nabash

+  86/06/23 4 PM   .شایا.  | 

 وقتی میاومد اسپانیش ترین کریس میگوشید..
وقتی میموند گاراژ متالیکا..و دنس وید می کوهن..
وقتی میرفت A_Ha...حالا شاید  آهنگ دیگه ای گوش میداد وقت رفتن..
ولی رفتنش همین آهنگو داشت...
حالا من دارم میرم....
پ.ن:فرنی کوچولو هیچ وقت واسه شنیدن و دیدن و خوندن زحمتی نکشید...
همیشه دم دستش بود...و هیچ وقت هم این دم دست بودن رو جایی نگفت...
حالا داره میره.. حالا میخواد بگه...هی لیفی!هی پرنده!
مرسی واسه کتابهای نجوم...واسه تن تن و لیمو ترشها...واسه ترجمه نکردن
آهنگ های آخر نوار قصه ی پری کوچولو....واسه بیرون هایی که میدونه نمیخوای بیای!و می آی..
مرسی واسه همه لاپوشونیهات...واسه همه "صحبت" نکردنهات...واسه چارلی و کارخونه شکلات!

+  86/06/23 4 PM   .شایا.  | 

 What kind of words can I find to describe my little humming bird?
 a great friend, she's smart and kind, so energetic and capable of lotz...
She's smart, lovely, full of life.I have to admit she is!
She's kewl!

she is great , she is a strange mixture of many things that can rarely be mixed in one person, she is really smart,pretty, naughty , very kindhearted ,shy , sensitive , prideful , trusty, .... Its really difficult to describe her in words but after all she is a great friend.

پ.ن:چقدر عوض شده..چقد عوضی شده!

+  86/06/23 4 PM   .شایا.  | 

انتحاری یعنی باغ مخفی بازی با سی دی های ال...
به شدت انتحاری یعنی به طرز فجیعی کل آرشیو رو خوندن...
پ.ن:تو جفتشونم خودم خوشحال تر شدم تا طرف مورد خوشحالی..

+  86/06/23 4 PM   .شایا.  | 

خسته و تشنه میری یه دوغ بزنی که تشنه تر شی..
دوغش گاز دار و داغه و مزه ی جوش شیرین میده...
این حسیه که عهد هم ببندی که دیگه دامداران نخری باز باهاته....
حس آدمهایی که هر بار در بطریشونو باز میکنی فقط کف بالا میآرن و بدمزگی...
اون هم با یه اسم معروف و شاید مقبول!
پ.ن:اصل کوکاکولا سبز رنگ است!
پ.پ.ن:تبلیغ هست که هست!
+  86/06/23 4 PM   .شایا.  | 

-مارمولکش که کوچیکه!
+بزرگ که میشه!
ـگربه ی مهربانی است...
+وحشی هم میشود...
پ.ن:آقا جان تعمیم!تعمیم!
پ.پ.ن:
از ۱۰ متری حضور سوسک و مارمولک رو حس میکنه...(بی کنایه)
 و از ۱۰۰ متری حرکات سوسکی مارمولکی رو تحلیل...(با کنایه) 

 

+  86/06/23 4 PM   .شایا.  | 

وقتی نوستالژ خونش بالا میزنه...یاد کوچه پس کوچه های دهات اروپا که میافته...از هدفونش این درز میکنه...این ۹ عمو بتی واسش خداس ..خداتر از کوهن و جیمز هت..خداتر از احمق بازی های من...
خدا تر از هویت عمو میلی..خدا تر از نو لیف کلور...

+  86/06/23 4 PM   .شایا.  | 

+  86/06/22 6 PM   .شایا.  | 

آدم ها سنسورهای بدجنسیشان را روی شکنندگی من و تنظیم میکنند...
rise time بدجنسی آدمها میشود total time شکنندگی من و تو ٬در آن پیک پایین بدمصبی..

+  86/06/22 6 PM   .شایا.  | 

تنها چیزی که اخم باز نشده ی نکبت اول صبحت رو که از دیشب رو صورتت ماسیده ٬ برمیداره:
دیدن یه سرویس مدرسه/مهد پر پسر بچه اس که فقط دست تو دماغ راننده نکردن...

 

+  86/06/22 6 PM   .شایا.  | 

دنیایش بار سنگینی است٬
بر شانه های نحیف ظریفی٬
که نمیداند چرا نمیشکند...

 

+  86/06/22 6 PM   .شایا.  | 

حالم
از گذشته ی" فراموش کن"
از حال" تحمل کن"
از آینده ی "مطبوع است"
از مزخرفات  بهم بافیده ات٬
 بهم میخورد...
+  86/06/22 6 PM   .شایا.  | 

نه بحثم میآید٬نه جرم میکشد
کم نیاورده...دیگر حاضر جوابی روحش را شاد نمیکند...

 

+  86/06/22 5 PM   .شایا.  | 

دنبال آخرین نفری ام که..
وقتی همه یه خزعبل میبافن و من یه خزعبل دیگه...
قبول کنه که خزعبل من درسته...
دنبال آخرین نفری ام که..
نشنیده بداند چرا خزعبل من..
و نگفته بدانم که آری خزعبلم...
دنبال آخرین نفری ام که اولین باشد..

 

+  86/06/22 5 PM   .شایا.  | 

+  86/06/22 5 PM   .شایا.  | 

وقتی میافتی رو دور تخریب آدمها٬یهو جا نزن...
پ.ن:هم واسه خودت بده٬هم واسه طرف..

+  86/06/22 5 PM   .شایا.  | 

تو را به ترجیح هایت میسپارد...
همانطور که به توجیه هایش سپردی اش...


+  86/06/22 5 PM   .شایا.  | 

چندشخصیتی بودنش را میگذراند:هر شخصیتش دوستی می یابد و شاد....
وآخرش خلا تنهایی میگیردش و سرد...که هیچ کدام نه منم...
پ.ن:اشخاص شخیص درونش را حرف میزنم..

+  86/06/22 5 PM   .شایا.  | 

+  86/06/22 5 PM   .شایا.  | 

همیشه یه اتفاق کوچولو بین تو و آدم حسابیها میافته...
همیشه این اتفاق کوچولو  میشه سنگ بنای پیشفرض اونها درباره ی تو...
همیشه این اتفاق کوچولو میشه :باعث اصرار تو بر ناحسابی نبودن....
همیشه این اتفاق کوچولو میشه یه لوپ بسته ی اصرار و انکار....
همیشه این اتفاق کوچولو تو رو به شک میاندازه.....
که اگه ماسکم ناحسابیه٬آدمه که حسابیه...
که اگه زیر ماسکم ناحسابیه٬ماسکه که حسابیه...
پ.ن:واسه همینه همیشه بت میگه بپا!
+  86/06/22 5 PM   .شایا.  | 

هیچوقت غصه ی پیش از موعد کسی را نخور..
میگذرد..مبینی نه برایش مهم است و نه مهم برایش...
غصه ات میماند روی دلت... به تکرار صدای بیخیال او..
+  86/06/22 5 PM   .شایا.  | 

وقتی یه تعریفی رو با آب و تاب واسه ات میگه...
آخرش نذار بفهمه از اول میدونستی و نمیدونسته..
وقتی یه تعریفی رو با آب و تاب واسه ات میگه...
اولش بذار بفهمه که میدونی...بذار بدونه..
تا بازم یه وقتی تعریفی رو با آب و تاب واسه ات بگه...
+  86/06/22 5 PM   .شایا.  | 

یه شازده ی بی تاج وتخت خیلی بیشتر از یه بابای تازه به دوران رسیده میتونه دخترشو خوشحال کنه...
حتی اگه خودش هیچوقت اینو ندونه...

+  86/06/22 5 PM   .شایا.  | 

در عمرش اینچنین هدفدار و همه جانبه نگریسته بود....
+  86/06/22 5 PM   .شایا.  | 

خیلی هم خوشحال میشود٬که هوویی باشد٬...
که گاهی نباشد٬آن آقای بالای سر...


+  86/06/22 5 PM   .شایا.  | 

سرسختی ام را با کدامین ترازو متر میکنید؟
جان سختی ام را با کدامین خطکش وزن میکنید؟پهنی دنده ام را با چه و چطور؟
پ.ن:انقدر مردنم غیرممکنه که انقدر بیتفاوتین؟
بابا...منم مردنی ام!

+  86/06/22 5 PM   .شایا.  | 

من امروز بعد این همه درد٬بعد آن همه رنج میفهمم..
که درک شدن٬همان شنیدن احساسات پراکنده ی دو یا چند گانه است..
که درک شدن شنیدن و گفتن آخرین جزییات روزمرگی است٬
نه کلی بافی های ثقیل فلسفی...
من امروز میفهمم که درک شدن همذات پنداری با خورد و ریزهای بی علت است..
درک شدن درک لحظه لحظه های بی علت و با علت شاد و غمگین بودن است...
نه منطق دوختن و موضعگیری...برای عقاید پیش ساخته ات...
من امروز میفهمم که درک شدن سوزاندن کاغذ و جر دادن پارچه های به هنجارت است...
من امروز میفهمم که درک شدن ظاهر کولی وارت است...
که همان را بخواهند٬بفهمند...

+  86/06/22 5 PM   .شایا.  | 

فرقی است بین علاقه به مردن و میل به خودکشی...
فرقی است بین عاشقانه پریدن از ارتفاع و توهم بر اثر اکس...

+  86/06/22 5 PM   .شایا.  | 

از بچگی اسیلوسکوپ بودم ٬ مینمایاندم:
موج سینوسی روزمرگی٬موج مربع نظم و ادب
دندانه اره ای شیطنت و خشم و لج...
از بچگی پر بودم از شکل موج ها...
و دفتر خاطراتم خطی بود بر خطی....
بی هیچ بی خطی و کج خطی...
پ.ن:تکرار خط برای تاکید
+  86/06/22 5 PM   .شایا.  | 

اونقدر وجود داره که... وقتی مشکل داره بهت فکر نکنه...
حالا وقتهای دیگه شاید...

+  86/06/22 5 PM   .شایا.  | 

زیر بنای یه ساختمونی یه اثر هنری گذاشتن:
یه جایی نوشته بود:همین بس که برای هر بار دیدنش میآیی٬
از لبه های این دنیای شلوغ پیدا کنم٬
این٬مطمئنم میکند:من در امنترین لحظه ی حیاتم قرار دارم...

 

+  86/06/22 5 PM   .شایا.  | 

انقدر که از ژاور بدم میاومد٬از تناردیه ها نفرت نداشتم...
پ.ن:کل داستان هم که کوزتی بود!

+  86/06/22 5 PM   .شایا.  | 

خودم هم نمیدونم کدوم سوال واسم مهمتره...
پستهایی که دوست داشتی و دوست دارم...
یا پستهایی که دوست داری و دوست ندارم...
شایددومی:چون اولی ها حرفهایی ان که صرفا
چون مال گذشته ات بودن٬پاکشون نمیکنی...
یا اولی:چون دومی ها هم تا چند وقته دیگه میشن:اولی!....

 

+  86/06/22 5 PM   .شایا.  | 

ـضیافت افلاطون رو خوندی؟
+نه٬مال کیه؟

+  86/06/22 5 PM   .شایا.  | 

داره پاییز میآد...تریپ ا.هنری من نمیآد...
به جز پریدن رو برگهای خشک نارنجی٬کاری ندارم تو پاییز...
جز نفس عمیق کشیدن تو پمپ بنزین...
پاییزو دوست ندارم...بهار عرفا رو هم درک نمیکنم...
مگه اینکه برف بیاد...تو پاییز هم برف کمتر میآد...
به سبک بچگی ها باید قناعت کنم به آدم برفی توی حباب..
که با سر و ته کردنش یه برفکی  میریخت رو سرش..
حبابی که الان شکسته٬برف نداره...
هم چون سر و ته شدن واسه آدمک ٬ سخت بود..
چون هم برفش سرد نبود٬قلابی بود...
این منطق بچگیه...و منطق بزرگی حرف اضافه تری نداره ..
جز این که:حالا هرچی که بود! مثه برف که بود!
خود گول زنیم قبلنا کمتر بود...

 

+  86/06/22 2 PM   .شایا.  | 

چه خوبه که میفهمی...
چه خوبه که فکر نکردن هامو میفهمی...
چه خوبه که لازم نیست سر تک تک حرفهام٬ واست فکر کنم...

+  86/06/22 2 PM   .شایا.  | 

این اسم یه داستان علمی تخیلی از مرد مصور ری براد بریه....
ولی رسم یه واقعیت غیر تخیلی از موجود بی تصویر نپتونه...
یه واقعیت چند بخشی :
(میتونی دیر بیای٬میتونی حرف بد بزنی٬میتونی الکی تعریف کنی٬
میتونی راستکی بد بگی٬میتونی....
وقتی خیلی حرف داره از حرف میره...بیخیال...
و اگه ب الان اینجا بود شاکی میشد:که اگه نمیخواستی بگی٬از اول نمیگفتی!
و من نمیگفتم:میخوام بگم ولی گفتن هم حس میخواد....
حرفه هنوز هست..حسه ولی رفت...
+  86/06/22 2 PM   .شایا.  | 

هرجا کم میآرن٬میگن:به قولش:تو قهرمانی....
دریغ اگه خودش   کمی" کمی قهرمانی" تو کم آورده ها ببینه..
پ.ن:یه دوستی گفته بود:نپتون فمینیسته....تایید یا تکذیبی نمیکنم...
چون تنها چیزی که جلو چشمم میآد :)) و :))=  احتمالیشه!
مخصوصا با افاضات اخیرم!:دی
.
۴ صبح on میشه و هستی...
از تعجب خشکش میزنه که :تو بیداری تو؟!...
و بیتعجب٬ بیداریشو با فقط اومدم سیگار بکشم میبنده..


+  86/06/22 2 PM   .شایا.  | 

میگه:وقتی آدمیه که واست مهم* نیست..حرفهاشم نباید واست مهم** باشه...
وگرنه دچار تناقضی...ادامه میده: یه فکری واسه این تناقضه کن...
*:به بست سیم شارژر موبایلم...
**:مراد از مهم در اینجا:جلز و ولز زدن میباشد...
+  86/06/22 2 PM   .شایا.  | 

اون میدونه که با راه رفتن رو لبه ی همه ی جوی های دنیا...با ترکوندن و تف کردن همه ی آدامس خرسی های دنیا...با دست کشیدن به همه ی سیم خاردارهای دنیا...با گوش دادن به همه ی اوهام ها!ی دنیا...با پا زدن تو همه ی خاک های دنیا...با دست زدن تو گوش همه ی آدم های دنیا...با قهقهه زدن تو روح همه ی آدم های دنیا...با جیغ زدن تو دل همه ی درختهای دنیا..با ۴زانو نشستن کنار همه ی حوض های آب دنیا..با روحیه دادن به همه ی افسرده های دنیا...با قشنگ دیدن همه ی کثافتهای دنیا..
با نشنیده گرفتن همه ی طعنه های دنیا....با انگشت نشون دادن به همه ی راننده های دنیا...
با یورتمه دویدن جلو ی همه ی پیاده های دنیا...هیچی عوض نمیشه...
اون میدونه...کاش نمیدونست...
اون میخواد بشکنه... فقط چند تا هنجار خزعبل٬..هی دنیا...



+  86/06/22 2 AM   .شایا.  | 

وقتی نمیشه٬فکراشو بهت بزنه..
وقتی نمیشه٬فکراشو حرف کنه..
وقتی نمیشه٬حرفاشو بزنه....
بدش میآد از این نشدن٬بدش میآد از تو...
که شاید ندونی چقدر بدش میآد از این نشدن...

+  86/06/22 1 AM   .شایا.  | 

آخ که چقد بدش میآد تو شطرنج های چند طرفه...بعد از این که همه ی مهره هاشو چید...
شنونده بیاد بگه میدونستم!و دونستنش صرفا واسه این باشه که بازی تو رو هم ببینه!
+  86/06/22 1 AM   .شایا.  | 

یه روز یه بچه کوچولویی مهمون ما بود..
یه روز بچه کوچولو کالسکه ی عروسکمونو برداشت...
یه روز یه بچه کوچولو ترق کالسکه رو شکست..
یه روز به یه بچه کوچولو گفتیم چرا شکستی اش؟
یه روز یه بچه کوچولو گفت:آخه نشستم روش!
یه روز یه بچه کوچولو ادامه داد:آخه باد داشت بچه ام رو میبرد!
پ.ن:ما هولدن  نیستیم که بچه ها رو از سر دشت بگیریم تا نیفتن..
ما نپتونیم ٬ میشینیم رو کالسکه تا باد بچه ها رو نیفتن(به قرینه ی غیر معنوی)

+  86/06/22 0 AM   .شایا.  | 

اون دود نمیکنه...
اون فضیلتی نداره..
اون" نمیتونه" دود کنه..
پ.ن:او سراسر حرکات ارزشی است٬
که ارزش گذاریشان کمی دقت میطلبد..

 

+  86/06/22 0 AM   .شایا.  | 

نپتونی که اسم سیاره ها را به یاد نمیآورد!
پ.ن: این همان نپتونی است که در خرد سالگی....
بس است آنچه بودیم..
+  86/06/22 0 AM   .شایا.  |